نقش دلبستگی های امن در روابط زناشوئی بخش چهارم: وصال عاطفی

مقدمه: در چند ماه گذشته از تئوری های دلبستگی و انواع دلبستگی و دلبندی که به نتیجه ی پژوهش های «بولُبی» و خانم «ایزنورث» و پی گیران بعدی آنها بوده است، سخن گفتیم. نقش مهم تجربیات عاطفی کودک در زندگی بزرگسالی را نیز مطرح نمودیم.
اینکه چگونه چسبندگی های کودک واره، در رابطه ی سالم کودک و والدین تبدیل به بلوغ عاطفی و همبستگی های سلامت می شود، هم در متن مقالات ماههای قبل آمده و هم ادامه خواهد داشت.
اینکه چه می شود تا اضطراب جدائی و لذا چسبندگی پر از بیم و هراس در کودک، تبدیل به نوعی وصال امن عاطفی می شود، خود حدیث درازی است بس شیرین.
مراحلی که باید طی شود ابتدا پیوند امن و سپس بترتیب جدائی دور از وحشت، وانهادگی، انسجام و وحدت بخش های مختلف وجود و بالاخره تجربه ی توان و قدرت روانی که شخص را از موجودی ضیعف و ناتوان در برابر بزرگسالان، به موجودی برابر و دارای فضائی شخصی بدل می کند.
از این طریق است که حیات روانی کودک که از وابستگی مطلق با مادر یا مراقب اولیه آغاز شده بود به تحمل دوری و نوعی وصال عاطفی، حتی در جدایی و احساس رابطه درونی شده، منجر می گردد.
این حالت که همراه با نوعی خاطرجمعی و دل نهادگی است، دیگر تؤام با بیم و هراس ازجدایی و اضطراب واماندن به حال خویش نیست و نوعی تعادل روانی و ظرفیت دوست داشتن، بدون نیاز به دایم در کنار هم بودن را به شخص هدیه می کند. این جهیزیه عاطفی در بقیه عمر همراه ماست و ما را از اعتیاد به دیگران یا احتیاج به آنها، رها و مشتاق رابطه نگه میدارد.

«آن حال» که وصال عاطفی اش خواندم چیست؟
( این واژه به گروه پژوهشی بوستون تعلق دارد و طرح نام آنها در هر کجا که از این واژه استفاده می شود، ضرورت اخلاقی و قانونی دارد)
حدود بیست و دو سال پیش وقتی در فکر تهیه اولین نوارهای کودک پروری به زبان فارسی بودم، به خوبی می دانستم که هیچ نوع پدری و مادری وجود ندارد که برای همه بچه ها وهمه زمان ها کامل باشد. هر پدر و مادری اشتباهات خودشان را دارند ولی اصولی را می توان «اندازه مطلوب» دانست. در اینجا بود که ذهنم متوجه رابطه زمین و خورشید شد.
و در نوار ها این مثال را زدم که زمین و خورشید در فاصله ای قرار گرفته اند که می توان فاصله ی مطلوب یا اندازه ی درست نامید و شاید هم بهمین دلیل حیات به شکل کنونی فقط در این زمین یافت می شود و منظورم البته در منظومه ی شمسی ماست.
اگر خورشید کمی بیشتر از زمین فاصله بگیرد (از مدار کنونی)، زمین منجمد خواهد شد و حیات از میان خواهد رفت و بر عکس اگر کمی به زمین نزدیکتر شود، همه چیز خواهد سوخت.
در مورد روابط مادر و کودک نیز میل و نیاز وابستگی و دلبندی کودک به مادر، نزدیکی با او را در کودک بصورت یک سیستم رفتاری فعال نگه می دارد، ولی همزمان با این نیاز، نیاز دیگری نیز در کودک فعال است و آن میل به استقلال و دوری از این چسبندگی و وابستگی است. پیدا کردن این حد مطلوب بدلیل بلوغ و پختگی طبیعی که مادر باید داشته باشد بر عهده ی مادر است، ولی این اندازه ی مطلوب یا «آن حالت» که «بالبی» از آن سخن می گوید همان پدیده ای است که به کودک «حیات روانی» می بخشد و کودک «وصال عاطفی» با مادر را تجربه می کند. در چنین حالتی است که کودک رابطه ی با مادر یا «آن حالت» تعادل بخش و وجود مادر یا والدین را چنان درونی می کند که فاصله ی مکانی و یا زمانی از تماس و وابستگی، دیگر قدرت از بین بردن «آن حالت» را ندارد. بررسی ها نشان می دهد که نوعی تعادل شیمیائی در مغز هم که ارتباط میان سلولی مغز را نیز افزایش می دهد در همین حالت بوجود می آید.
البته «مین» Main در سال 1990 پیشنهاد کرد که تمایل بیولوژیک انسان برای دلبستگی و همبستگی، نوعی پیروی از قانون تنازع بقاست. بعبارت دیگر کودک حتی به مادری که سوء رفتار دارد نوعی همبستگی پیدا می کند ولی این نوع هم بستگی از نوع ناامن است زیرا همبستگی امن زمانی روی می دهد که یک نماد ذهنی از چهره ی زوج عاطفی که پیوسته در فشار و استرس حضور دارد و آرامش بخش و مهیا ساز نیازهای کودک است در اختیار او باشد.
کودکان هنگامی که از داشتن چنین نماد ذهنی محروم باشند، هنوز وابستگی را تجربه می کنند، ولی این وابستگی منجر به دلبستگی و پیوند نا امن می شود. همبستگی های ناامن سیستم بیولوژیک ترس را که در اصل یک سیستم تنازع بقائی و مفید است به عملکرد غیرمفید می کشاند.

منظور از این گفته چیست؟
از آنجا که سیستم های وابستگی و ترس در هم تنیده اند، کودک ترسیده، رفتار وابستگی اش افزایش می یابد و این نوع وابستگی ناشی از ترس با بالا نگه داشتن شرایط هورمونی ترس در مغز و ایجاد «کورتیزن» بسیار انسان را در حالت دفاعی و واکنشی می برد که انرژی روانی موجود را صرف روبروئی با خطر و بحران می کند، چه خطری واقعی و برونی یا خیالی و درونی.
این حالت بحرانی اگر چه در طول تاریخ موجب بقاء انسان و حفظ و حراست او در برابر خطرات بیرونی بود، پاره ای از مردم شناسان، این ترس را عامل اجتماعی انسان و زیست گروهی او می دانند، ولی هر چقدر در شرایط بحرانی این پدیده مفید باشد در شرایط غیر بحرانی مانع رشد سالم و احساس و تجربه ی «آن حالت» می باشد.
خطر دوم تنیدگی بسیار سیستم وابستگی و ترس، طولانی کردن مدت وابستگی و چسبندگی عصبی و جلوگیری از ورود به دوران همبستگی و وصال عاطفی است که نیاز بسیاری به استقلال و تفرد دارد.
کودک وابسته به مادر، میل به استقلال طلبی و فردیت خود را از ترس از دست دادن مادر، در درون خود سرکوب می کند، مگر اینکه مجوز این مرحله از رشد توسط مادر نیز تأیید بشود.
ایجاد هم بستگی و تجربه ی «آن حالت» و یا فاصله ی مطلوب ظهور حیات بر روی زمین، همان توان جدائی و پذیرش «دو بودی» مادر و کودک است که به تولد روانی کودک انسان و بتدریج به بلوغ عاطفی روانی او منجر می شود. مقاومت در برابر این ضرورت رشد، چسبندگی ای کودک واره را تداوم می بخشد و در این دوران وصال عاطفی غیر ممکن می گردد، زیرا دو موجود مستقل که از یکدیگر جدا، ولی هم حس و دلبسته ی دیگری باشند وجود خارجی ندارد و یک هیأت روانی خودشیفته و محتاج در اندیشه ی رضامندی و متوقع از دیگری، نیازهای خود را می طلبد.
اینکه «آن حالت» چگونه تجربه می شود و «تجربه ی مائی» چیست، بیشتر مبحثی روانشناختی است که از عصب شناسی رفتار بیرون آمده است و حتماً در ماههای آینده به تفصیل شرح خواهم داد. اما برای خواننده عجول و کم حوصله، در چند جمله خلاصه می کنم که «تجربه ی مائی» آن حالتی از وحدت حسی و عاطفی بین دو انسان است که چنان موج مشترک حسی - عاطفی را تولید می کند که از نشانه ها و عوارض آن، حالی خوش است که احساس تنهائی را در ما از بین می برد و اگر حس ما ناخوش و بدحال باشد، از غم و اندوه ما می کاهد. این پدیده ی افزایش خوشی در خوشی و کاهش از درد، در دردمندی از نتایج یک وصلت عاطفی و دل دونی دو انسان است. در ماه آینده مبحث وصال عاطفی را که در بزرگسالی تجربه ی عاشقانه نیز خوانده می شود دنبال می کنم و ابتدا از به تفسیر قصه زال و سیمرغ از شاهنامه فردوسی می پردازم که قصه ای سمبلیک از وصلت عاطفی است.

دلبستگی های امن یا وصال عاطفی 5

برای یک لحظه مُجسم کنید که در رابطه ای قرار دارید که در آن هم دلی وجود ندارد. رابطه ای که طرف انتظار دارد شما همیشه سر حال، پر انرژی، شوخ و سرخوش باشید و خشم و ناراحتی یا افسردگی و سکوت شما نشانه ای از ضعف یا بیماری روحی و حداقل منفی گرائی شما تلقی شود.
مقدمه: ماه گذشته پس از تحلیل روانکاوانه ی قضیه زال و سیمرغ از کتاب شاهنامه که خوشبختانه مورد توجه بسیاری از شما عزیزان قرار گرفته بود با جمله ی پایانی آن مطلب نوشتار امروز را آغاز می کنم:

«سیمرغ از طریق همدلی و هم حسی در صدد آرامش زال نوزاد بر می آید و سخاوتمندانه در درد زدائی او گام بر می دارد. در حالی که سام پدر زال، اگر چه در حسرت داشتن فرزند می گداخت، وحشت زده از دیدن تفاوت، و کودکی غیر متعارف و سپید موی به سیستم ترس و وحشت سقوط کرده، اسباب نابودی زال را فراهم می کند.
خودخواهانه انتظار و توقع خود را در دیگری جُستن، طلبکاری و کامجوئی و خود شیفتگی، همه موانعی هستند که وصلت عاطفی را غیر ممکن می کنند. زیرا تجربه ی «مائی» تنها راه پیوند دل ها، فقط از طریق هم حسی و پذیرش کامل طرف مقابل به آنگونه که هست، اتفاق می اُفتد».

برای یک لحظه مُجسم کنید که در رابطه ای قرار دارید که در آن هم دلی وجود ندارد. رابطه ای که طرف انتظار دارد شما همیشه سر حال، پر انرژی، شوخ و سرخوش باشید و خشم و ناراحتی یا افسردگی و سکوت شما نشانه ای از ضعف یا بیماری روحی و حداقل منفی گرائی شما تلقی شود.
واقعیت این است که همیشه اتفاقاتی در زندگی رخ می دهد که حال آدم گرفته می شود، آنوقت سر حالی و شوخ طبعی نه طبیعی و نه واقعی است. حالا شما در کنار این موجود پرتوقع، دیگر نه خودتان هستید و نه راحت و واقعی.
در چنین وضعیتی شما شیوه ی کنار آمدن با این مسئله را، «دوری و دوستی» انتخاب می کنید. یعنی دیرتر از محل کار به خانه می آئید، خود را با کامپیوتر یا تلویزیون سرگرم می کنید و یا زودتر به بهانه ی سر درد به رختخواب می روید. کم کم به این روش عادت می کنید و می آموزید که در میان گذاشتن آنچه واقعاً در درونتان می گذرد با اطرافیان بی معنا و یا دردسر زاست و بالاخره یاد می گیرید که احساسات خود را چگونه ماهرانه پنهان کنید. از اینجا دو لایه شدن وجود شما یعنی دو بودی «نمود» و «بود» فرم می گیردو وانمود سازی آغاز می شود.
در اینگونه زیست عاطفی، اولین چیزی که از بین می رود «همدلی» و هم حسی است، زیرا وقتی کسی تماس حسی با خودش را از دست می دهد، تماس حسی با دیگران غیر ممکن می گردد.
همدلی در ابتدائی ترین شکل خود، توانائی فرد است در احساس کردن آنچه دیگری احساس می کند. و این راه ورود به قلب ها و برقراری وصلت های عاطفی است.
در کتاب A General Theory of Love نوشته ی سه پزشــک محقق، T.Lewis, Fari Aminiو R. Lannon به این سئوال بزرگ که ما چگونه می توانیم از احساسی که قلب انسان دیگری تجربه می کند، با خبر باشیم؟ در یک مطالعه ی کاملاً علمی به نظریه های «داروین» اشاره می کنند که عواطف، از جمله عشق و خشم و ترس، ریشه هائی در ژنتیک تنازع بقاء دارند. و سپس بحث را به وجود دو قلب در انسان که یکی قلب عضلانی است که کارش رساندن خون تصفیه شده به بدن و دیگری قلب عاطفی که از رشته های عصبی و بافت عاطفی تشکیل شده و کارش تصفیه ی عاطفه و حس است، سخن میگویند.
جالب اینکه این هر سه پزشک بگونه ای تشخیص سکته ی قلبی را با سکته قلب عاطفی که موجب دشواری در تشخیص سکته ی قلبی و یا عدم سکته ی قلبی با علائم مشابه می شود، را ناشی از وجود این دو قلب می بینند.
شگفت انگیز که در زبان فارسی تقریباً تمام حالات بیانگر عواطف با پسوند یا پیشوند دل همراه است مانند: دلکش - دل واپس - دل گرفته - دلخور - دلبر - دلدار - دلزده -دلنشین-سنگدل-دلنواز-دلداده - دلمرده - دلتنگ - دل سرد و غیره. گوئی اجداد ما نیز دل را محل تجربیات عاطفی شناسائی کرده بودند ،همانگونه که در عرفان فرق می گذارند بین قلب که بُعد فیزیکی آن یک مجموعه عضله ی صنوبری است با دل که مکان تجربیات حسی و خانه ی عشق است. دل گوئی زبان خاص خودش را دارد و بیشتر از آنکه تحت تأثیر اطلاعات و منطق و اصول موضوعه باشد تحت تأثیر ارتباط حسی است.
یک مردم شناس دانشگاه شیکاگو که معمولاً کتابهایش را با قصه ای آغاز می کند، به قصه ای که اتفاقاً در سرزمین مادری ما، ایران رخ داده اشاره می کند.
او اینگونه می نویسد که با من بیک پادگان نظامی در جنوب استان مرکزی ایران بیآیید. به اطاق فرمانده پادگان برویم و مرد برازنده و منظمی را ببینید که با وقار پشت میز کارش نشسته. ناگهان سرباز نگهبان که می کوشد پیر مردی ژنده پوش را از ورود به اطاق فرمانده باز دارد از میان در نیمه باز به حال سلام رسمی در می آید و پیر مرد از این فرصت استفاده کرده وارد اطاق می شود. نگهبان بدنبال او است ولی رئیس پادگان دستور می دهد که پیر مرد را رها کند و از او سئوال می کند، پدر چکار داری؟
پیرمرد جواب می دهد آمدم پسرم را برای چند روز مرخصی به ده ببرم که مادرش مریض است.
رئیس پادگان دستور می دهد پرونده ی پسر را بیاورند. با دقت پرونده را نگاه میکند و با لحنی جدی و سرد می گوید، پدر جان پسر شما نمی تواند مرخصی بگیرد، او در دو ماه گذشته تمام مرخصی سال خود را برداشته و دیگر حق مرخصی رفتن ندارد.
پدر پیر مجدداً اصرار میکند و فرمانده جدی پاسخ می دهد اصلاً ممکن نیست. سپس از نگهبان می خواهد که پیر مرد را به درب خروجی هدایت کند. نگهبان که وارد اطاق می شود، پیر مرد از یک فرصت کوتاه استفاده کرده خود را روی پای رئیس پادگان می اندازد و با گریه و التماس می گوید: ترا به خدا اجازه بدهید دو روز پسرم را ببرم، مادرش در بستر مرگ است و آرزو دارد یکبار دیگر او را ببیند. مرا شرمنده این مادر نکنید.
در این لحظه رئیس پادگان، با مهربانی مرد روستایی را بلند میکند، او را روی صندلی بغل دست خود می نشاند و به او می گوید: پدر خودت را ناراحت نکن و آرام باش من ترتیب کار را می دهم.
سپس سرباز نگهبان را صدا می زند و می گوید: اول یک چای داغ برای این پدر بیاور و سپس برو به پسرش بگو که وسائل خودش را جمع کند و به دفتر بیاید. لحظه ای بعد سرباز وظیفه ای با نگاهی نگران به دفتر وارد می شود و سلامی رسمی و نظامی بجا می آورد و آنگاه در مقابل صورت متحیر پیر مرد، رئیس پادگان یک هفته مرخصی برای سرباز وظیفه امضاء می کند و می گوید به کنار مادرت برو.
پیر مرد با قدردانی جلوی رئیس پادگان خم می شود و برایش دعا می کند.
مردم شناس پژوهشگر، پس از نقل این صحنه واقعی این سئوال بزرگ را مطرح می کند که: چه چیزی سبب شد که رئیس پادگان بر خلاف قوانین سخت نظامی، و بر خلاف وظیفه ی قانونی خود، ناگهان تصمیمی متفاوت بگیرد؟
پاسخ او به سئوال خودش اینست که رفتار پیر مرد تغییر در حال و احساس قلبی رئیس پادگان بوجود آورد و پیر مرد از «زبان دل» برای ایجاد این تغییر استفاده کرد. او در بقیه ی کتاب از «زبان دل» و قدرت این زبان و جهان شمول بودن آن سخن می گوید. و علت اینکه در تمام فرهنگ ها و در تمام مردم دنیا، هر چقدر دور از یکدیگر هم که باشند، علائم فیزیکی و نشانه های حالات عاطفی، همانند است سخن می گوید.
مثلاً علائم صورت ترسیده، یا صورت خشمگین، یا صورت دلواپس و نگران یا صورت بیزار در تمامی فرهنگ ها شبیه یکدیگر است، نشانه ی دیگری از ارتباط عصبی حالات دل و تجربه ی اعصاب چهره است.
اگر قرار باشد از مطالب این نوشتار، خط نشانه ای به سمت موضوع مورد بحث و مطلب همدلی، ترسیم کنیم و ربط مطالب فوق را روشن کنیم، نتیجه این خواهد شد، که اگر چه بسیاری از ما از دوران اولیه کودکی، بدلیل نداشتن جفت عاطفی پذیرا و همدل، به پنهان سازی عاطفه و وانمودسازی پناه می بریم و ظاهر را خوب حفظ میکنیم، وقتی مطلب به روابط نزدیک می رسد، دیگر این وانمود سازیها چیزی جز عذاب برای ما و فردی که بدنبال صمیمیت و یک دلی با ماست، بوجود نمی آورد و خشم و نارضایی و انزوا، ما و طرف مقابل ما را به تنهائی و سکوت می کشاند و از اینجاهم بستری های بیگانه و هم خانگی های بی مونس و رفاقت های بی رفیقی شکل می گیرد و ما نه دیگر زبان دل را بیاد می آوریم و نه آنرا بکار می گیریم.
ریشه ی بسیاری از افسردگی ها، و احساس تنهائی های آزاردهنده، از همین جاست.

دلبستگی های امن یا وصال عاطفی – ۶

برای یک لحظه مُجسم کنید که در رابطه ای قرار دارید که در آن هم دلی وجود ندارد. رابطه ای که طرف انتظار دارد شما همیشه سر حال، پر انرژی، شوخ و سرخوش باشید و خشم و ناراحتی یا افسردگی و سکوت شما نشانه ای از ضعف یا بیماری روحی و حداقل منفی گرائی شما تلقی شود.
مقدمه: ماه گذشته پس از تحلیل روانکاوانه ی قضیه زال و سیمرغ از کتاب شاهنامه که خوشبختانه مورد توجه بسیاری از شما عزیزان قرار گرفته بود با جمله ی پایانی آن مطلب نوشتار امروز را آغاز می کنم:

«سیمرغ از طریق همدلی و هم حسی در صدد آرامش زال نوزاد بر می آید و سخاوتمندانه در درد زدائی او گام بر می دارد. در حالی که سام پدر زال، اگر چه در حسرت داشتن فرزند می گداخت، وحشت زده از دیدن تفاوت، و کودکی غیر متعارف و سپید موی به سیستم ترس و وحشت سقوط کرده، اسباب نابودی زال را فراهم می کند.
خودخواهانه انتظار و توقع خود را در دیگری جُستن، طلبکاری و کامجوئی و خود شیفتگی، همه موانعی هستند که وصلت عاطفی را غیر ممکن می کنند. زیرا تجربه ی «مائی» تنها راه پیوند دل ها، فقط از طریق هم حسی و پذیرش کامل طرف مقابل به آنگونه که هست، اتفاق می اُفتد».

برای یک لحظه مُجسم کنید که در رابطه ای قرار دارید که در آن هم دلی وجود ندارد. رابطه ای که طرف انتظار دارد شما همیشه سر حال، پر انرژی، شوخ و سرخوش باشید و خشم و ناراحتی یا افسردگی و سکوت شما نشانه ای از ضعف یا بیماری روحی و حداقل منفی گرائی شما تلقی شود.
واقعیت این است که همیشه اتفاقاتی در زندگی رخ می دهد که حال آدم گرفته می شود، آنوقت سر حالی و شوخ طبعی نه طبیعی و نه واقعی است. حالا شما در کنار این موجود پرتوقع، دیگر نه خودتان هستید و نه راحت و واقعی.
در چنین وضعیتی شما شیوه ی کنار آمدن با این مسئله را، «دوری و دوستی» انتخاب می کنید. یعنی دیرتر از محل کار به خانه می آئید، خود را با کامپیوتر یا تلویزیون سرگرم می کنید و یا زودتر به بهانه ی سر درد به رختخواب می روید. کم کم به این روش عادت می کنید و می آموزید که در میان گذاشتن آنچه واقعاً در درونتان می گذرد با اطرافیان بی معنا و یا دردسر زاست و بالاخره یاد می گیرید که احساسات خود را چگونه ماهرانه پنهان کنید. از اینجا دو لایه شدن وجود شما یعنی دو بودی «نمود» و «بود» فرم می گیردو وانمود سازی آغاز می شود.
در اینگونه زیست عاطفی، اولین چیزی که از بین می رود «همدلی» و هم حسی است، زیرا وقتی کسی تماس حسی با خودش را از دست می دهد، تماس حسی با دیگران غیر ممکن می گردد.
همدلی در ابتدائی ترین شکل خود، توانائی فرد است در احساس کردن آنچه دیگری احساس می کند. و این راه ورود به قلب ها و برقراری وصلت های عاطفی است.
در کتاب A General Theory of Love نوشته ی سه پزشــک محقق، T.Lewis, Fari Aminiو R. Lannon به این سئوال بزرگ که ما چگونه می توانیم از احساسی که قلب انسان دیگری تجربه می کند، با خبر باشیم؟ در یک مطالعه ی کاملاً علمی به نظریه های «داروین» اشاره می کنند که عواطف، از جمله عشق و خشم و ترس، ریشه هائی در ژنتیک تنازع بقاء دارند. و سپس بحث را به وجود دو قلب در انسان که یکی قلب عضلانی است که کارش رساندن خون تصفیه شده به بدن و دیگری قلب عاطفی که از رشته های عصبی و بافت عاطفی تشکیل شده و کارش تصفیه ی عاطفه و حس است، سخن میگویند.
جالب اینکه این هر سه پزشک بگونه ای تشخیص سکته ی قلبی را با سکته قلب عاطفی که موجب دشواری در تشخیص سکته ی قلبی و یا عدم سکته ی قلبی با علائم مشابه می شود، را ناشی از وجود این دو قلب می بینند.
شگفت انگیز که در زبان فارسی تقریباً تمام حالات بیانگر عواطف با پسوند یا پیشوند دل همراه است مانند: دلکش - دل واپس - دل گرفته - دلخور - دلبر - دلدار - دلزده -دلنشین-سنگدل-دلنواز-دلداده - دلمرده - دلتنگ - دل سرد و غیره. گوئی اجداد ما نیز دل را محل تجربیات عاطفی شناسائی کرده بودند ،همانگونه که در عرفان فرق می گذارند بین قلب که بُعد فیزیکی آن یک مجموعه عضله ی صنوبری است با دل که مکان تجربیات حسی و خانه ی عشق است. دل گوئی زبان خاص خودش را دارد و بیشتر از آنکه تحت تأثیر اطلاعات و منطق و اصول موضوعه باشد تحت تأثیر ارتباط حسی است.
یک مردم شناس دانشگاه شیکاگو که معمولاً کتابهایش را با قصه ای آغاز می کند، به قصه ای که اتفاقاً در سرزمین مادری ما، ایران رخ داده اشاره می کند.
او اینگونه می نویسد که با من بیک پادگان نظامی در جنوب استان مرکزی ایران بیآیید. به اطاق فرمانده پادگان برویم و مرد برازنده و منظمی را ببینید که با وقار پشت میز کارش نشسته. ناگهان سرباز نگهبان که می کوشد پیر مردی ژنده پوش را از ورود به اطاق فرمانده باز دارد از میان در نیمه باز به حال سلام رسمی در می آید و پیر مرد از این فرصت استفاده کرده وارد اطاق می شود. نگهبان بدنبال او است ولی رئیس پادگان دستور می دهد که پیر مرد را رها کند و از او سئوال می کند، پدر چکار داری؟
پیرمرد جواب می دهد آمدم پسرم را برای چند روز مرخصی به ده ببرم که مادرش مریض است.
رئیس پادگان دستور می دهد پرونده ی پسر را بیاورند. با دقت پرونده را نگاه میکند و با لحنی جدی و سرد می گوید، پدر جان پسر شما نمی تواند مرخصی بگیرد، او در دو ماه گذشته تمام مرخصی سال خود را برداشته و دیگر حق مرخصی رفتن ندارد.
پدر پیر مجدداً اصرار میکند و فرمانده جدی پاسخ می دهد اصلاً ممکن نیست. سپس از نگهبان می خواهد که پیر مرد را به درب خروجی هدایت کند. نگهبان که وارد اطاق می شود، پیر مرد از یک فرصت کوتاه استفاده کرده خود را روی پای رئیس پادگان می اندازد و با گریه و التماس می گوید: ترا به خدا اجازه بدهید دو روز پسرم را ببرم، مادرش در بستر مرگ است و آرزو دارد یکبار دیگر او را ببیند. مرا شرمنده این مادر نکنید.
در این لحظه رئیس پادگان، با مهربانی مرد روستایی را بلند میکند، او را روی صندلی بغل دست خود می نشاند و به او می گوید: پدر خودت را ناراحت نکن و آرام باش من ترتیب کار را می دهم.
سپس سرباز نگهبان را صدا می زند و می گوید: اول یک چای داغ برای این پدر بیاور و سپس برو به پسرش بگو که وسائل خودش را جمع کند و به دفتر بیاید. لحظه ای بعد سرباز وظیفه ای با نگاهی نگران به دفتر وارد می شود و سلامی رسمی و نظامی بجا می آورد و آنگاه در مقابل صورت متحیر پیر مرد، رئیس پادگان یک هفته مرخصی برای سرباز وظیفه امضاء می کند و می گوید به کنار مادرت برو.
پیر مرد با قدردانی جلوی رئیس پادگان خم می شود و برایش دعا می کند.
مردم شناس پژوهشگر، پس از نقل این صحنه واقعی این سئوال بزرگ را مطرح می کند که: چه چیزی سبب شد که رئیس پادگان بر خلاف قوانین سخت نظامی، و بر خلاف وظیفه ی قانونی خود، ناگهان تصمیمی متفاوت بگیرد؟
پاسخ او به سئوال خودش اینست که رفتار پیر مرد تغییر در حال و احساس قلبی رئیس پادگان بوجود آورد و پیر مرد از «زبان دل» برای ایجاد این تغییر استفاده کرد. او در بقیه ی کتاب از «زبان دل» و قدرت این زبان و جهان شمول بودن آن سخن می گوید. و علت اینکه در تمام فرهنگ ها و در تمام مردم دنیا، هر چقدر دور از یکدیگر هم که باشند، علائم فیزیکی و نشانه های حالات عاطفی، همانند است سخن می گوید.
مثلاً علائم صورت ترسیده، یا صورت خشمگین، یا صورت دلواپس و نگران یا صورت بیزار در تمامی فرهنگ ها شبیه یکدیگر است، نشانه ی دیگری از ارتباط عصبی حالات دل و تجربه ی اعصاب چهره است.
اگر قرار باشد از مطالب این نوشتار، خط نشانه ای به سمت موضوع مورد بحث و مطلب همدلی، ترسیم کنیم و ربط مطالب فوق را روشن کنیم، نتیجه این خواهد شد، که اگر چه بسیاری از ما از دوران اولیه کودکی، بدلیل نداشتن جفت عاطفی پذیرا و همدل، به پنهان سازی عاطفه و وانمودسازی پناه می بریم و ظاهر را خوب حفظ میکنیم، وقتی مطلب به روابط نزدیک می رسد، دیگر این وانمود سازیها چیزی جز عذاب برای ما و فردی که بدنبال صمیمیت و یک دلی با ماست، بوجود نمی آورد و خشم و نارضایی و انزوا، ما و طرف مقابل ما را به تنهائی و سکوت می کشاند و از اینجاهم بستری های بیگانه و هم خانگی های بی مونس و رفاقت های بی رفیقی شکل می گیرد و ما نه دیگر زبان دل را بیاد می آوریم و نه آنرا بکار می گیریم.
ریشه ی بسیاری از افسردگی ها، و احساس تنهائی های آزاردهنده، از همین جاست.

سخنرانی دکتر نهضت فرنودی در دانشگاه سیدنی استرالیا بمناسبت هشتصدمین سالگرد تولد مولانا جلال الدین بلخی

حتما شما دوستان با دکتر فرنودی آشنا هستید. به هر حال قبل از آنکه وارد بحث اصلی شویم به نظرم خالی ار لطف نمی باشد که چند سطری در باب ایشان بنگارم. دکتر فرنودی پس از دریافت لیسانس روانشناسی از ایران برای ادامه ی تحصیل به آمریکا رفته و فوق لیسانس و دکتری خود را از آنجا دریافت نموده است. زندگی نامه ی ایشان مملو از فرآیندهای متعددی در زمینه ی فعالیت های اجتماعی، روانشناسی و انسان شناسی داشته است.هم اکنون ایشان در دانشگاه UCLA نیز مشغول به تدریس می باشند. مسلما دوستان برنامه های ایشان را درتلویزیون به خاطر می آورند.
اما آنچه به مبحث ما مرتبط می شود آن است که ایشان به شکلی تحلیلی و از دیدگاه انسان شناسی و روانشناسی و بسیار مسلط به مثنوی معنوی نگاه نموده و تحقیق نموده اند و همچنین سخنان و مطالب پر مغز و مدللی را ایراد و نگاشته اند. متنی که در پیش رو داریم، ترجمه متن سخنرانی دکتر نهضت فرنودی در دانشگاه سیدنی استرالیا بمناسبت هشتصدمین سالگرد تولد مولانا جلال الدین بلخی، است.
از آنجا که در جلسات ما رویکرد انسان شناسی و روانشناسی مثنوی معنوی جایگاه ویژهای دارد، لذا اکیدا توصیه می کنم آن را خوانده تا بر آنچه که بسیار نزدیک به برداشت جاری در جلسات ما از مثنوی معنوی بیشتر وافق گردیم. بسیار عالی است که سمبل ها و نماد هائی که در داستان های گذشته با آنها آشنا گشتیم را در هنگام خواندن این سخنرانی به خاطر بیاورید. به خصوص نقش کودکان در داستان های مثنوی معنوی.
دقت کنید که کودک نسخه ی روشن و پاک آدمی است که مولانا تصویر می نماید ولی به قول دکتر فرنودی، این ارتباط کودک با "نیستی" ناخودآگاهانه بوده و در طول زندگی روز به روز از کیفیت آن کم گشته و آدمی را اسیر هزار و یک بند و توهم فکری می نماید و اینجاست که عشق می تواند بار دیگر آدمی را کز نیستان بوده به همان "نیستی" باز گرداند اما اینبار خودآگاهامه و در تحت کنترل.
دوستان اکیدا توصیه می نمایم این مقاله را خوانده و در مورد آن تاملی بنمائید. لطفا بر روی ادامه مطلب کلیک بنمائید. لازم به ذکر است بخش هائی که با رنگ قرمز و همچنین bold مشخص شده اند از مقاله ی اصلی نبوده و صرفا تاکید بنده است.

امروز بمناسبت هشتصدمین سالگرد تولد مولانا جلال الدین رومی در خدمت شما هستم.
عجوبه ای که نه فقط از نوادر زمانه ی خود، بلکه از نادر متفکرین همه زمان ها می باشد.او بر خلاف ردای آستین گشادی که می پوشید، شوریده ای بود از سرمستان وادی عشق و رقصنده ای شیدا در ساحت دلباختگان حقیقت. بر خلاف سماعی که می گذاشت، پرهیزکاری بود به غایت با تقوی، که اگر چه در زاهدان دین فقاهتی پرورش یافته بود، در یک تحول و استحاله روحانی و معنوی که اکسیر «عشق» سبب سازش بود،پوسته تنگ شریعت را شکافت و به جمع وارستگان غیر عبوس پیوست و به شیوه ای غیر متعارف فریاد بر آورد:
ما زقران مغز رابرداشتیم
پوست را نزد سگان بگذاشتیم
در مورد آثار مولوی و زندگی نامه او سخنرانان دیگر مطالب نسبتا کاملی بیان داشتند و ضرورتی به تکرار آن نیست، لذا تمرکز من بیشتر بر نقش افکار مولانا در شناخت مسیر تکامل انسان و موانع طی طریق در این پویش هستی گرایانه است و سهم او در بیداری وجدان کیهانی انسان امروز.
دکتر شفعیی کدکنی در کتاب غزلیات شمس می نویسد:«تجلیات عاطفی شعر هرشاعری، سایه ای از منِ اوست، که خود نموداری است ازسعه ی وجودی او و گسترشی که در عرصه فرهنگ و شناخت هستی دارد. عواطف برخی ازشاعران، مثلا شاعران درباری، از «من» محدود و حقیری سرچشمه می گیرد و عواطف شاعران بزرگ از «من» متعالی.
اما افاق عاطفی مولوی به گستردگی ازل تا ابد و اقالیم اندیشه او به فراخای هستی است و امور جزیی و میاندست در شعرش کمترین انعکاسی ندارد.جهان بینی او پوینده و نسبت به هستی وجلوه های آن روشن است.
مولانا در یک سوی وجود، جانِ جهان رامی بینید و در سوی دگر جهان را. در فاصله بین جهان و جان جهان، است که انسان حضور خود را در کائنات تجربه می کند.»
مولوی در تجربه ملاقات خود با شمس که خود حدیث پر رمز و رازی است، عشق را تجربه می کند و تردیدی نیست که عشق او به شمس در حقیقت عشق اوست به انسان کامل.
اینکه شمس در ملاقات خود با مولانا چه کرد؟ تفسیرهای بیشماری وجود دارد، ولی آنچه که تردید ناپذیر می نماید تغییر و دگرگونی چشم گیری است که در احوال روحی و شیوه زیست مولانا پس از ملاقات او با شمس رخ داده است. به بیان خود او:
سجاده نشین با وقاری بودم
با زیچه کودکان کویم کردی
مولانا تمام هویت اکتسابی خود را چون گلبرگ های یک گل، تک تک به باد فنایی می سپرد تا به تخم دانه وجود نزدیک شد و مسیر تکامل را از تخم دانه آغاز کرد.
از مخزن هستی خود و از گنج درون، جسورانه تن به قماری عاشقانه زد و بی دغدغه، هر چه که محبوب از او خواست بی تکلف به او سپرد و در راه این وصال عاشقانه، هیچ چیز را جز محبو ب عزیز نشمرد.
همین جسارت و ایثار در راه تجربه عاشقانه سبب گردید که او نه فقط برای زمانه خویش، بلکه برای تمام دورانهای پیش او، یکی از منظم ترین دستگاهای فکری در شناخت انسان و جایگاه عظیم او درجهان هستی را بوجود آورد. او سیرتکامل انسان را قرنها قبل از تئوری تکامل «داروین» دید و به جانداری تمام عالم و جنبش ذرات هستی پی برد.
از جمادی مُردم و نامی شدم
واز نما مُردم به حیوان سر زدم
مُردم ازحیوانی و آدم شدم
پس چه ترسم ؟ کی ز مُردن کم شدم؟
حمله ی دیگر بمیرم از بشر
تا بر آرم ازملائک بال و پر
بار دیگر ازفلک پّران شوم
و آنچه اندر وهم نآید آن شوم.

جهان مولوی جهانی پویا است و هر روز درحال تحول، و لذا بهمین دلیل است که در قالب فقه سنتی باقی نمی ماند. او به ناموس جهان و هر آنچه در جهان است چنان باور مند و آشناست که نو شدن را در همه جا و همه چیز می بیند.
هر زمان نو می شود دنیا و ما
بی خبر از نو شدن اندر بقا
عمر هم چون جوی نو، نو می رسد
لاکن مستمری می نماید در جسد

آگاهی به اصل این پویایی و اصالت تجربه است که دیوارهای تعصب و خشکه سری را در نزد او و پیروانش فرو می ریزد و او با همه کس و همه چیز و همه ی باورها سر صلح و دوستی دارد.
به مسجد می رود، به کلیسا می رود و در کنیسا دعُا می گذارد. برای او راه رسیدن به محبوب یکی بیش نیست و آن راه عشق و مهرورزی است. او تنها دشمن این رستگاری را خودپرستی و خود بینی و منیّت می داند:
ملت عشق از همه دین ها جداست
عاشقان را ملت و مذهب خداست

در مبارزه با نفس و رقابت های زمینی و عمری در کارِ گل ِگذراندن و کار دل وانهادن می گوید:
نردبان این جهان ما و منی است
عاقبت زین نردبان افتادنی است
هر که با لا تر رود ابله تر است
که استخوان او بدتر خوا هد شکست

در چشم او سیر و تلاش در عالم معنا و تجربه ی عاشقانه است که می توان دست مایه زندگی اش نامید.
عشق آمد و شد چو خونم اندر رگ و پوست
تهی کرد مرا ز خویش و پر کرد ز دوست
اجزای وجود من همه دوست گرفت
نامی است زمن بر من و باقی همه اوست

مفهوم زندگی در نهایت این تجربه ی وصال با خالق است از طریق عشق که در مورد مولانا،شمس وسیله این لقاح روحانی است.
بگذارید در اینجا قدری از عرفان فاصله بگیرم و تجربه عشق را از دیدگاه روانشناسی و عصب شناسی عشق دنبال کنم:
بطور خلاصه، و بسیار خلاصه، در مکتب «فرویدی» ها و «نئوفرویدی» ها، بخصوص خانم «مارگریت مالر» که یکی از منظم ترین تئوریهای رشد و تولد روانی انسان رادرغرب ارائه کرده است، مطرح شده که:
تولد روانی کودک، همزمان با تولد جسمی او صورت نمی گیرد، بلکه طی پنج سال اولیه عمر و چنانچه شرایط ارتباطی کودک با دنیای اطراف او مساعد باشد، پس از گذر از چند مرحله و با علائمی کاملا آشکار، تولد روانی کودک و جدایی و استقلال او ازمادر انجام می پذیرد.
سیر کلی رشد روانی به این گونه است که کودک با یک انرژی روانی و استعداد حسی گنگ و شکل ناگرفته و با خودمحوری و خودشیفتگی کامل Narcissism به دنیا می آید، حدوداً یک ماه اول عمر، تمام انرژی روانی او صرف سازگاری جسمی و تنش های فیزیولوژیک این دستگاه تازه کار می شود.
در پایان این یک ماه، کودک نوعی زندگی (همزی گرایانه) را با مادر آغاز می کند. این اولین تجربه ناخود آگاه ارتباط برای کودک است و حالت او را که خود و مادر را یکی می بیند این شعر به خوبی بازگو می نماید :
بسکه با جان و تنم آمیختی
کس نداند این تو هستی یا منم
این دوران پیوند و وحدت کامل با مادر که بهشتی فراهم شده برای کودک است، حدود شش ماه به طول می انجامد و کودک تحت تأثیر و فشار رشد نورولژیکی و بیداری حواس پنجگانه، از حدود هفت ماهگی پی به جدایی و دوگانگی خود و مادر می برد، که طلایه دار این مرحله رشد، اضطراب جدایی است که آن را Separation Anxiety می گویند.
تعارض شدید درونی کودک که از یک سو مایل به جدایی و استقلال است و از دیگر سو به شدت از این جدایی و رهایی ترس دارد، بسیار شبیه به سرنوشت نیای بهشتی اوست که از طرفی می خواهد میوه ی حرام درخت بینش را آزمایش کند و سرنوشت خود رابه دست بگیرد و از طرفی دیگر از خشم خالق و ترس از تنهایی و ناتوانی، بر خود می هراسد.
شاید شعر مولانا بهترین مفسر حال انسان در این مرحله از رشد شخصیت باشد.
بشنو از نی چون حکایت می کند
از جدایی ها شکایت می کند
کز نیستان تا مرا ببریده اند
از نفیرم مرد و زن نالیده اند

بالاخره مراحل جدایی کودک از مادر سپری می شود و کودک، جدایی از نیمه قدرتمند خود (مادر) را با هراس و نگرانی می پذیرد. تضادهای این دوره، چنانچه کودک از وجود مادری مهربان، آگاه و حمایت گر که دنیای درونی او را می فهمد، برخودار باشد، عبور می کند و موجودیت نوپای لرزان و غیرمطمئن خود را به تدریج به سمت استقلال و قدرت می کشاند.
مرجله بعدی «باز سازی ارتباطی است». دوره ای که «تورم نفس و خود شیفتگی» کودکانه فروکش می کند و کودک از طریق امینت و عشق و احترام به خواسته های خود، احترام گذاشتن به دیگران را می آموزد. اگر کودک از این مراحل عبور کرد آن وقت استقلال روانی کودک، سبب می شود که او از جدایی خود از دیگران رنج نبرد و تفاوتهای جسمی و روحی و عاطفی خود با دیگران را با واقع بینی بپذیرد . کودکی که اعتماد به نفس و حرمت ذات کافی بدست آورد، با استقلال و تفرد کامل روابط عاطفی و ارتباطی خود با دنیای بیرونی به شیوه ای که توآم با درد و رنج نباشد، انتخاب می کند. معیار سلامت و رشد کامل روانی در این مُدل غربی انسان اَمن،مستقل،خود دوست، خود پذیر و دیگر دوست و دیگر پذیر است که با تکیه بر دو اصل لذت جویی و واقعیت گرایی به زندگی خود ادامه می دهد و البته که طبق قوانین اجتماعی و جامعه مدنی به حقوق دیگران و مرز بندی های اجتماعی با احترام برخورد می کند.
بطور خیلی خلاصه، زندگی انسان در این مُدل از وحدت و خودبینی کامل با هستی آغاز شد و پس از گذر از چندین مرحله به استقلال و جدایی کامل خود آگاه از هستی و دیگران انجامید.
انسان این نمونه، در عالی ترین شکل رشد و تکامل خود، انسانی مسئول، منفرد، بی آزار، آزادیخواه و در صلح و آرامش با تنهایی خویشتن خواهد بود. «اریک فروم» اندیشمند غربی در تجلیل از مُدل انسان کامل غربی، شبیه همتای شرقی خود مولانا می اندیشد و می گوید:
«آگاهی از جدایی بشر، بدون ایجاد وحدت مجدد با عشق، مایه شرمساری است و از همین جدایی است که گناه و اضطراب شکل می گیرد.»
مدل تکاملی بشر در عرفان مولوی با این مفاهیم ویژه آغاز می شود. اولا انسان دارای سه مرکز نفس،دل و روح است.
«نفس»، وجه اشتراک او با تمام موجودات مادی و موجود در هستی است، (بُعد حیوانی). «روح» بُعد و وجه اشتراک او با ذات هستی و غیب الغیوب است. و «دل» است که تمام ماجرای انسان با آن سر و کاردارد و وجه ویژه او و ابزار خاص او در تلاش به پیوست مجدد با ذات هستی است.
دل با انسان زاده نمی شود (مثل تولد روانی در روانکاوی غرب). در عرفان نیز دل انسان تولدی دارد،کودکی و جنینی دارد، مرض و سلامتی دارد. دل در مکتب مولانا نیز یک مفهوم ارتباطی دارد و جایگاه عشق است . لغت قلب که از ریشه ی «تقلیب» گرفته شده حکایت از حالی به حالی شدن دل، قابلیت انقباض و انبساط دل و وسعت و گستردگی دل دارد. دل وسیله ای است که انسان رابه تدریج از نفس رها و به روح و عالم غیرمادی رهنمون می کند.
به عبارت بسیار ساده انگارانه که یقینا محدود به درک حقیرانه بنده از این مکتب وسیع و دقیق انسان سازی است، اگر از زاویه عرفان به انسان نگاه کنیم:
کودک انسان در وحدتی کامل با هستی که ناخود آگاه است (که همان مرحله «اتیسم» روانکاوی است) به دنیا می آید، ولی مجهز به ابزاری است که به تدریج جدایی و تفرد و استقلال را طی می کند، اما در مرحله نهایی (که روانکاوی فاقد آن است) با گام نهادن بر نفس خویش و مرحله فنایی که در برابر و به وسیله عامل عشق صورت می گیرد به دوره ای از مستی گام نهاده و این مستی او را چنان از مرزبندی های خود فراتر می برد که به نوعی «وصل خودآگاهانه با هستی» نائل آید. و این مرحله وقتی به هوشیاری پس از مستی رسید و نوعی ثبات و «مقام» دست داد و «حال» به «مقام» بدل شد، انسان به وحدت مجددی با هستی که این بار خودآگاهانه است دست می یابد.
امتیاز این مکتب انسان سازی بر مکاتب غربی بسیار زیاد است که نه در بضاعت اندک علمی من می گنجد و نه در حوصله این نوشتار، ولی به طور خلاصه اگر انسان مدل غربی، در اوج سلامت و رشد، منفرد و جدا از دیگران و جهان هستی به مرگ و تنهایی خود می اندیشد،انسان و اصل در مکتب عرفان می تواند از طریق گسترش «دل» و عشق این نیروی جاذبه ی پایدار در هستی به ابدیت و وحدتی که در روح جهان هستی جاری است بپیوندد (وحدت وجود) و در راه این پیوند، رنج های زندگی نه تنها مانعی به حساب نمی آیند، بلکه گاه ابزار مهیاساز این سیر و سفرند.
اگر بخواهیم موقعیت مولانا را در رابطه با روانشاختی انسان امروزی بررسی کنیم، صادقانه می توان گفت که مولانا مانند بسیاری از پژوهندگان طبیعت بشری پی برده که مشکل اصلی و مرکزی وجودی انسان از جدایی او از طبعیت و تضاد و تناقض شخصیت خود او بر می خیزد و علاج آن برقراری رابطه رضایت مندانه با همراهان و جهان هستی است و تنها وسیله آن «عشق» و گسترش دل است. مولانا به خوبی دریافته است که احساس امنیت انسان فقط در رابطه برقرار کردن با همراهانش از طریق عشق و خلاقیت به دست می آید و این پیوند خودآگاه، چالش بزرگی است که انسان برای وصل مجدد با هستی پیش رو دارد.
هرچه گویم عشق را شرح و بیان
چون به عشق آیم خجل باشم از آن
چون قلم اندر نوشتن می شتافت
چون به عشق آمد قلم بر خود شکافت
چون سخن در وصف این حالت رسید
هم قلم بشکست و هم کاغذ درید.

از توجه شما متشکرم.

شنگول و منگول و حبه ی انگور نگاهی روانشناسانه به یک قصه کهن

سلامی دوباره به خوانندگان عزیزی که یک سویه و یک طرفه مدتی ارتباطم با آنها قطع شد و در طول مدت غیبت از مهر بی دریغشان برخوردار بودم. قصه ی غیبت طولانی است ولی خلاصه می شود در یک جمله و آن اشتغالات بیش از توان بنده بود در سه ماه تابستان. می دانید که تابستان کالیفرنیا فصل مهمانی و مسافر و پذیرایی و سفر و دهها برنامه ی دیگر است که سنگینی بار هم معمولاً بر دوش زن خانه می باشد، حالا زن خانه چقدر مسئولیت خارج از خانه دارد یا نه؟ آخرین سئوالی است که مسافر مشتاق دیدار و گردش از خود می پرسد. بهر حال تابستان گذشت، همه به سر خانه و زندگی خود برگشتند و نوبت میهمانی ما به خانه ی شما فرا رسید. از مدت غیبت هم شرمنده ام
و اما مطلب این ماه:
قصه ی شنگول و منگول و حبه ی انگور را تقریباً همه ی ایرانیان میدانیم ولی نقل خلاصه ای از آن ضرورت دارد تا چفت و بست مطلب را به این قصه ی کهن وصل کند.
یکی بود یکی نبود، گوسفندی بود که سه بره زیبا بدنیا آورد و آنها را شنگول و منگول و حبه ی انگور نامگذاری کرد. گوسفند مادر با مهربانی تمام از بره های خود مواظبت می کرد و هر وقت که برای چریدن به مزرعه می رفت تا با پستانهای پُر شیر به خانه برگردد و بره ها را سیر کند، به آنها سفارش می کرد که در را به روی بیگانه باز نکنند. بره ها کم کم بزرگ می شدند و مادر ساعتهای طولانی تر آنها را تنها می گذاشت. همزمان راه و رسم شناسایی دشمن را نیز به آنها می آموخت. مثلاً یاد می داد که صدای غریبه با صدای مادر فرق دارد و یا پنجه های مادر حنایی است و یا اگر کسی دَر زد باید قبل از باز کردن در مطمئن شد که طرف خودی است ویک راه اینست که پنجه های او را ببیند که حتما حنایی باشد.
روزی مادر طولانی تر از همیشه به صحرا می رفت و شنگول و منگول و حبه ی انگور را صدا کرد و گفت: شما دیگر بزرگ شده اید و باید بدانید که اگر کسی آمد و در زد، در به رویش باز نکنید تا مطمئن شوید که من هستم.
مادر پنجه های حنایی خود را نشان بچه ها داد و چند باری هم بَع بَع کرد و بچه ها اطمینان دادند که در به روی غریبه باز نخواهند کرد و مادر با خیال آسوده رفت. گرگ بد جنسی که در آن نزدیکی خانه داشت و شکم خود را برای بلعیدن بره ها صابون زده بود، وقتی از رفتن مادر مطمئن شد به در خانه آمد و سعی کرد با صدای گوسفند با بره ها صحبت کند. شنگول و منگول و حبه ی انگور گفتند تو اگر مادر ما هستی باید پنجه هایت را نشان بدهی که ببینیم آیا حنایی است یا نه؟
گرگ از ساده دلی بره ها استفاده کرده، فوراً رفت و پنجه های خود را حنا گذاشت و برگشت دوباره با صدای مادر از بره ها خواست که در برویش باز کنند و از پستان پُر شیرش بنوشند. بره ها دوباره گفتند که اگر مادر ما هستی از زیر در پنجه هایت را نشان بده که ما ببینیم حنایی است یا نه؟ گرگ پنجه ی حنایی نشان داد و در برویش گشاده شد و گرگ پلید، گرگ صفتانه بر بره ها هجوم برد و آنان را بلعید.
بقیه قصه که مادر در یک نبرد شکم گرگ را درید و بره ها بیرون آمدند، آرزوی رهایی بره های جهان از شکم گرگان زمانه هاست، ولی محور اصلی این قصه «به رنگ بره در آمدن گرگ است» و قصه فریب و قصه ی علامت های سطحی را وجه تمیز قرار دادن است. چه بسا مصلحان اجتماعی که در لباس خدمت و هدایت و ایثار و زیر نقاب های مردم پسند با پنجه های حنانی، طبیعت درنده ی خود را پنهان می کنند و چه بسا بره گان کار نیازموده که با دیدن پنجه های حنایی گرگ را خودی می پندارند و درِ روح و وجود خود را برای آنان می گشایند.
من به طبیعت رشته کاری خودم، فقط به گرگهایی در لباس طبیب روح و روان اشاره می کنم، تا بره گان آسیب دیده و ناآگاه، حداقل نشانه هایی برای شناسایی «دوغ از دوشاب» داشته باشند.
چندی پیش خانمی که فقط چند ماه بود از ایران آمده بود، نزد من آمد. اگر چه ایشان آنقدر جان به لب رسیده بود که حتی اصرار داشت او را با نام معرفی کنم و نام روانشناسی را نیز اعلام کنم، ولی بدلایل اخلاق حرفه ای از ایشان خواستم که به محرمانه بودن رابطه ما احترام گذاشته اجازه بدهند که ما فقط هدف را به روشنگری دیگران اختصاص بدهیم نه کینه و انتقام فردی. با بزرگواری پذیرفتند و قصه ی خود را چنین خلاصه کردند: یکی از پنج فرزند خانواده ای متوسط هستم، که پدرم گرفتار اعتیاد بود. مادرم زنی زحمتکش ولی بستوه آمده از زندگی که با فریاد، ما را تشویق به تحصیل می کرد و امیدش این بود که هر چه زودتر، ما از آب و گل درآییم تا او نیز پدر را ول کرده و آرام بگیرد. بچه های دیگر، از من درس خوان تر وبی خیال تر بودند، و من همیشه غصه می خوردم که پدرم بالاخره همه چیز را از دست خواهد داد. خماری های او دلم را درد می آورد و شنگولی هایش نیز نفرت انگیز بود. بخصوص که گاهی نگاه او و نوعی که پدرانه تمنای بوسه ای داشت مرا سخت مضطرب و عصبانی می کرد.
روزی به دنبال یک دعوا، مادرم خانه را ترک کرد. برادر هایم قبلاً به شهر دیگری رفته بودند و خواهر کوچکتر از من که فقط ۴ ساله بود در خواب بود، پدرم گریه کنان به اطاقی که من قبلاً مشغول درس خواندن بودم آمد و گفت که گوشش سخت درد می کند، تا امروز هم نمی دانم آیا واقعاً درد داشت و یا دردش چیز دیگری بود.
بهر حال به من که در آن زمان ۱۲ سال داشتم گفت که دود تریاک علاح اوست و درد را تسکین می دهد و از من کمک خواست که تریاکی را آماده کرده بود پُک بزنم و دودش را در گوش او «فوت» کنم.
از وافور و منقل او متنفر بودم ولی نمیدانم چرا بدون چَک و چانه زدن پذیرفتم. احساس می کردم کسی را در دنیا بجز من ندارد. بهر حال اینکار را نمی دانم چند بار کردم ولی آنچه بیاد دارم اینست که خواهر کوچکم بالای سرم ایستاده و گریه می کند و مامان را می خواهد. من قدرت بلند شدن و حرف زدن ندارم و تمام تنم درد می کند، نوک سینه هایم می سوزد و با گریه از خواهرم می خواهم که بیاید بغلم و بخوابد تا مادر باز گردد.
نمی دانم چقدر از روز گذشته که مادر را بالای سرم می بینم و او با گریه فریاد می زند چه شده حرف بزن و لحظه ای را بیاد دارم که هر سه ما فقط گریه می کنیم، و بعد دایی من با یک پاسبان وارد می شوند و منو می برند دکتر و بعد از آن دیگر ما هرگز پدر را ندیدیم و روزی عمه ی ما سالها بعد بما خبر داد که پدرمان مرده و در همان شهری که زندگی می کرده دفن شده است و دوستی مقداری پول آورده که به بچه های او بدهند. مبلغی ناچیز که مادر از روی غرور به او گفت که خرج خودش کنند. درست حدس زدید، پدر در آنشب بمن تجاوز کرده بود و پس از گواهی پزشک مادر از او شکایت کرد و او از شهر و خانه گریخت و سالها در جایی که کسی نمی دانست زندگی کرد.
روزگار من از ۱۲ سالگی به بعد جهنم وار می گذشت. از مادرم عصبانی بودم که چگونه من و یک کودک چهار پنج ساله را در خانه با یک پدر معتاد تنها گذاشت و رفت، از برادرم می ترسیدم که قسم خورده بود اگر پدرم را پیدا کند او را خواهد کشت. از پدر در حد مرگ بی زار بودم. مادر هم دردی نداشت جز اینکه من درس بخوانم و اقلاً معلم بشوم و خرج خودم را در بیاورم و یا شوهر کنم که سایه ی مردی بالای سرم باشد. درس خواندن برایم سخت بود و شوهر را هم بزور نمی شد وادار به ازدواج کرد. بالاتر از همه با روح آسیب دیده خودم چه باید می کردم. روزی مادرم که از دست بالا و پایین شدن های روحی من خسته بود، با خوشحالی گفت دوست برادرش از فرانسه برگشته و دکتر روانکاو و روانشناس است. و من قصه ی ترا به دوستم گفتم و او قبول کرده با برادرش صحبت کند و برای تو وقت بگیرد. کلمه ی روانشناس و روانکاو برایم جذاب بود. در این سالها از طریق ماهواره و شنیدن قصه های دیگران، گاهی شبیه به حال خودم را پیدا می کردم.
بهر حال روز موعود رسید و ملاقات اول سه ساعت بود و من نصف حرف های این آقا را که به فرانسه بود نفهمیدم و برگشتم و به مادر گفتم فکر خیلی خوبی است که با روانشناسی حرف بزنم، ولی این آقا فارسی هم خوب بلد نیست. مادر گفت نه بابا، این فقط سه سال در فرانسه بوده، ادا در می آورد و می خواهد بگوید که تحصیل کرده فرنگ است. به مادرم گفتم دیگه بدتر، اگر او اینقدر حقه باز باشد که من اصلاً به او اطمینان نمی کنم.
خلاصه مادر با حوصله گفت هر کس را می خواهی پیدا کن، دایی جان قبول کرده همه ی هزینه او را بپردازد.
نور امیدی در دلم روشن شد. فکر کردم از روانشناسان که در آمریکا هستند کمک بگیرم. روزی به شما زنگ زدم و شما گفتید که از نظام روانشناسی ایران سئوال کنم، من اصرار کردم شما نام دو تن از استادان دانشگاه را دادی که آنها متأسفانه اصلاً جواب مرا ندادند.
دو ماهی گذشت و به آقایی دیگر در رادیو زنگ زدم، ایشان گفتند به دفتر من زنگ بزنید تا نام چند نفر را بشما بدهم. به شماره دفتر ایشان زنگ زدم و خانمی با مهربانی و حوصله، دو نفر را در ایران به من معرفی کرد. بالاخر موفق شدم از یکی وقت بگیرم.
چند جلسه ای رفتم و تقریباً سفره دلم را برای ایشان باز کردم. ایشان حتماً به درستی بمن گفتند که کار من خیلی طولانی خواهد بود. من از وضعیت مالی و اینکه دایی ام پول درمان را می پردازد، با ایشان صحبت کردم و گفتم که اگر حدوداً مدت درمان و هزینه را به من بگوئید من با دائی ام در میان می گذارم و می پرسم که آیا او آمادگی دارد یا نه؟
ایشان کمی مکث کردند و گفتند قابل پیش بینی نیست ولی من فکر دیگری کردم. شما دیپلم دارید یا نه؟ من با خجالت گفتم مردودی کلاس یازده هستم. پرسیدندآیا با کامپیوتر بلدی کار کنی؟ گفتم خیلی کُند، چون تمرین ندارم. گفتند آن مسئله با تمرین حل می شود. من می توانم ترا بعنوان منشی استخدام کنم و بجای حقوق هفته ای چند ساعت ترا ببینم. احساسی دوگانه به من دست داد. بزرگواری بود یا ترحم؟
لحظه ای به سکوت گذشت و او گفت فکرش را نکن، انشاالله آنقدر خوب می شوی و رشد می کنی که روزی خودت خانم دکتری می شوی و جای من می نشینی. نگاهی کردم دیدم موهای جو گندمی و صورت او حکایت از مردی شصت ساله به بالا دارد. حُسن نیت و آرزوی بلندش برای من، ذوبم کرد، با لحنی شاد گفتم: قول می دهم خیلی زود کامپیوتر را بهتر یاد بگیرم. دستی به شانه ام گذاشت و خدا حافظی کردیم.
وقتی خبر را به مادر دادم، پس از سالها خنده ای واقعی بر لبهایش نشست. کار من و همزمان درمانم با هم شروع شد و جلو می رفت. بعد از مدتی متوجه شدم که زن و بچه آقای دکتر در آمریکا هستند.
مسئله را خود ایشان مطرح می کرد. کم کم از بدی های همسر و ستم هایی که به او کرده، قصه ها می گفت. گاهی نمی دانستم که من او را درمان می کنم یا او مرا. برای دردهایی که کشیده بود گریه می کردم و دلم برایش می سوخت.
گاهی اوقات می خواست که برای کار به خانه اش بروم، چون کامپیوتر دفتر کار نمی کرد. روزی با اشتیاق از من پرسید که غذا پختن بلدی؟ گفتم کمی. گفت با هم برویم خرید و بیاییم آشپزی کنیم. در او پدر نداشته ام را می دیدم. ولی قدرتمند تر و با صلابت که صدای گیرایی داشت و قشنگ حرف می زد.
احساس خوبی داشتم، خیلی می خندیدیم و خیلی وقت ها، بیماران دیگرش را مسخره می کرد، ادای آنها را در می آورد و اسامی مضحکی برای هر کدام داشت که مرا می خندانید.
مثلاً مردی را خرس قطبی، زنی را اختر خُله، مرد دیگری را گوزن شاخ شکسته و خانم مسنی را شاباجی خانم می نامید و قصه های آنها را مثل کمدین ها برای من نقل می کرد.
گاهی وقتی اینکار را می کرد، دلم می گرفت و اخلاقی نمی دیدم. روزی به او گفتم مگر اسرار بیماران محرمانه نیست؟ چرا برای من میگویی؟ می گفت، تو محرمی، همکاری و در آینده هم روانشناس خواهی شد.
جوابش به دلم نمی نشست. روزی با شجاعت از او پرسیدم: «اسم کمدی من چه بود»؟ صدایش را آرام کرد و نگاهش را از من دزدید و بعد از مکثی گفت: در جلسات اول اسم ترا گذاشته بودم «عزیز دایی» ولی وقتی مدتی گذشت، اسم تو عوض شد و حالا مدتهاست که نام ترا «عشق من» گذاشتم.
مثل برق گرفته ها گفتم شوخی نکنید، او بازویم را گرفت و گفت اصلاً شوخی نمی کنم. مرا در آغوش کشید و من گیج و منگ و سردرگم را غرق بوسه های عاشقانه کرد و این آغاز رابطه ای بود که من با مردی حدوداً ۴۵سال بزرگتر از خودم که امنیت بخش بود، پُر احساس، قدرتمند و دارای نام و نشان، آغاز کردم.
دو سال روزگار طلایی سپری شد و مادر بیچاره ام بی خبر از همه جا می پرسید پس درمان تو کی تمام می شود. تو باید به فکر ازدواج باشی. گاه به مادر دروغ می گفتم که خانه ی دوستم هستم و با او شب را به صبح می ساندم. عاشقانه ترین ترانه ها و شعرها را می دانست و در گوشم می خواند.
حادثه ی غریبی، همه چیز را دگرگون کرد. من از او حامله شدم و گفتم که باید ازدواج کنیم. او اصرار داشت که اول بچه را سقط کنم وبعد ازدواج کنیم و یکی دو سال دیگر بچه دار شویم. مرا قانع کرد، دوست طبیبی داشت که ترتیب کار را داد. ولی بعد از آسودگی خیال، چهره واقعی این گرگ بره نما با پنجه های حنایی بیرون آمد. خلاصه از دست من شکایت کرد، مرا بیمار خیالاتی گزارش کرد و دو فرزندش از خارج آمدند و بره بی گناه را با خود بردند.
من ماندم و تکرار قصه ی پدر. اول با انگیزه انتقام از او به آمریکا آمدم. ولی دیدم او به ایران برگشته. خاله ی پیری دارم که به من پناه داده و گفته که اگر مسیحی بشوم می توانم کارت سبز بگیرم و حالا این روح شکسته من و این شما.
دختر آقایی که ایشان را بمن معرفی کرد، گفته که حاضر است مشاور مجانی در اختیار من بگذارند. یکبار هم رفتم. دختر جوانی بود تازه خودش تعلیم میدید. در این میان مادرم خوشحال است که پای من به آمریکا رسیده و پیش خواهرش به تحصیلات خود ادامه خواهم داد. ها ها ها ها...
این قصه غم انگیز یک برّه آسیب دیده روحی است که با تردید و شکنندگی به گرگی پنجه حنایی پناه برده است.
من با دوستی که همکار و عضو نظام روانشناسی ایران است تماس گرفتم وبدون ذکر نام او سئوال کردم که مراحل قانونی در این موارد چیست. ایشان گفتند سئوال اول این است که آیا ایشان مجوز درمانگری از نظام روانشناسی دارند یا نه؟
اگر عضو باشند و اگر در دستگاه آدم صاحب نفوذی را نداشته باشند، قوانین از این خانم دفاع خواهد کرد.
شماره ارتباط را گرفتم و کاشف به عمل آمد که حضرت آقا اصلا عضو نظام روانشناسی نیستند.
به هر حال ماه آینده من تلاش خواهم کرد، صرفنظر از این قصه تلخ، علائم شناسایی گرگ های پنجه حنایی را با شما درمیان بگذارم.

روانشناسی عشق و دیدگاه استاد عشق مولانا

عشاق سخت نیازمند پیوند عواطف با معشوق هستند.
بدون این ارتباط عاشق شدیداً احساس اضطراب، التهاب، و پوچی و بی ارزشی می کند. گوئی که بخش اصلی وجود گم شده است. جواب و خبری مثبت از معشوق باعث شادی و وجد می شود و بی خبری و سردی او آشفتگی و پریشانی بوجود می آورد. نیاز مبرم عاشق برای پیوند معشوق، شوری نیرومند ایجاد می کند که انرژی فوق العاده را سبب می گردد و در اوج آن عشق مرز بین خویشتن و دیگری از بین می رود و تجربه ی «مائی» یا usnessپیوند عاطفی را به اوج خود می رساند.
عشاق به چنین لحظه و رابطه ای سخت اُنس می گیرند و وابسته می شوند. همانطور که آنتونی شکسبیر به کلوپاترا می گوید: «قلب من مال توست و سکان آن به نخی آویخته است».
عشاق اغلب هم حسی و همدلی فوق العاده ای را تجربه می کنند. واژه دو روح در یک جسم در این دوران عشق رمانتیک واژه ای بسیار گویاست. تغییرات شیمیائی مغز را در این دوران هلن فیشر با دقت مطالعه کرده است و اعتقاد علمی بر آنست که عشق در مرحله ی هیجان با دو پامین و نور آدرنالین زیاد، شوری شگفت انگیز ایجاد می کند و در این دوران سیستم های انگیزشی هوس و هدف مندی مغز در مسیر تسخیر جنسی معشوق، فعالیت های عادی مغز تحلیل گر را مخدوش می کند. این دوران همان مستی و شور عاشقی است. و پس از گذشت از این مرحله، اگر دوام عشق به هورمون پیوند و دلبستگی امان بدهد، «اُکسی توسین» بتدریج شور و هیجان را تعدیل کرده و آرامش و دلبستگی را حاکم بر روابط عاشق و معشوق می کند.
وقتی از عشق سخن بگوئیم بلافاصله بحث حقیقی یا مجازی بودن آن مطرح می شود. سخت گذران بودن یا ماندگاری آن بمیان می آید و خلاصه بحث جسمانی یا معنوی - روحانی بودن عشق هم خود را به میدان گفتگو می کشاند.
مولانا می گوید:
عاشقی گر زین سر و گر زان سر است
عاقبت ما را به آن شه رهبر است.
لذا نظر او اینست که حتی عشق مجازی هم تجربه ای است که راه تجربه ی عشق حقیقی را هموار می کند. ولی شرط عمل اینست که عاشق ادب عاشقی بداند. ادب عاشقی هم چیزی نیست جز فنا خودپرستی در اکسیر عشق. بهمین دلیل برای مولانا عشق پر از شهد و شیرینی و آرامش آفرین نیست. او بر خلاف حافظ که از مصیبت ها و بلاهای عشق غافلگیر می شود و می گوید:
الا یا ایهلا ساقی اَدرکساً و ناولها
که عشق آسان نمود اول ولی افتاد مشکلها.
مولانا می گوید:
عشق از اول سرکش و خونی بُود
تا گریزد هر که بیرونی بود
مولانا نبرد عاشقی را کار هر کسی نمی داند و می گوید درکوره ی عشق بسیاری فقط می سوزند و جمعی از میانه ی راه می گریزند. چون در این راه عشق جز معشوق، همه چیز ترا می گیرد و می سوزاند تا ترا بیازماید.
مولانا در دفتر اول مثنوی در قصه ی کنیزک و پادشاه، به زیباترین شیوه بیان هوس، غرور، حسادت، خودپرستی، مقام و جایگاه و کِبر پادشاهی را در کوره ی عشق کنیزک ذوب می کند و پادشاه را از مسیر عشق مجازی به شاهراه عشق حقیقی می کشاند.
مولانا می گوید:
عشق آن شعله است کو چون برفروخت
هر چه جز معشوق باقی جمله سوخت
مولانا شرط اول تجربه ی عاشقی را، چیره شدن بر تمایلات نفس و خود پرستانه می داند،چنانکه می گوید
با مدعی مگوئید اسرار عشق و مستی
تا بی خبر بمیرد در درد خودپرستی
در قصه ی کنیزک و پادشاه، ابتدا عشق پادشاه به کنیزک، سراسر هوس و خواهندگی است و بهمین دلیل فرمان می دهد که کنیزک را به قصر او آورده بیارایند و به بالینش بیاورند. حاصل این تمنای یک جانبه و خود خواهانه، بیماری و زرد روئی کنیزک است و افتادن او به بستر مرگ.
در گام نخست ترس پادشاه از مرگ کنیزک که پاسخی به درمان طبیبان جسمانی نمی دهد، او را با تواضع و برهنه پا به شبستان مسجد می برد و در اوج عجز بشری، درمان کنیزک را فقط از درگاه احدیت طلب می کند. در خواب به او وعده می دهند که طبیبی روحانی به آن منطقه می آید که قادر به درمان کنیزک است. روز موعود می رسد و پادشاه به استقبال طبیب روحانی می رود و با تواضع بیمار خود را بدست طبیت روحانی می دهد.
در اینجاست که گام دیگری از استحاله ی احوال پادشاه فرا رسیده است. زیرا طبیب روحانی به او می گوید که کنیزک دل در گرو مرد زرگری دارد که برای بهبودی حال او، باید فرمان دهی مرد زرگر بیاید و کنیزک با او کامجویی کند. حسادت پادشاه که از ویژگیهای عشق مجازی است باید در راه تجربه ی عشق حقیقی، رنگ ببازد.
پادشاه فرمان می دهد و مرد زرگر می آید و کنیزک رو به بهبودی میرود و پادشاه کام نا
گرفته از کنیزک، شاهد کامجوئی او با مرد زرگر است.
طبیب روحانی که پادشاه را استوار راه عشق می یابد درسی دیگر به او می آموزد و آن خوراندن سم تدریجی به مرد زرگر و دگرگون شدن ظاهر اوست. مرد زرگر بتدریج لاغر و زرد چهره و تکیده می شود و به سرازیری مرگ افتاده است که عشق او در دل کنیزک، قبل از مردن او می میرد. طبیب روحانی می خواهد که پادشاه بداند که:
عشق هایی کز پی رنگی بود
عشق نبود عاقبت ننگی بود.
مرد زرگر می میرد، کنیزک در قصر می ماند و دل سوی پادشاه می آورد اما قصه اینگونه پایان می یابد که پادشاه با این تجربه ی دل دادگی و سوزاندن هوس - حسادت - کبر و خود پرستی، وارد وادی دیگری از عشق حقیقی شده که دیگر وصال و کامجوئی از کنیزک خواسته ی پادشاه نیست و وسعت قلب او عشقی بزرگتر را در خود جای داده است.
هیچ عاشق خود نباشد وصل جو
که نه معشوقش بود جویای او
پی بردن به دستگاه فکری مولانا، گام نخست در شناخت دیدگاه او نسبت به عشق است.
او نه فقط تئوری عشق را می شناسد، بلکه با یک تجربه ی عاشقانه، گام به گام رهرو وادی عشق را هدایت می کند.
«ای آنکه شنیدی سخن عشق، ببین عشق
کو حالت بشنیده و کو حالت دیده»
اینکه شمس در ملاقات خود با مولانا چه کرد؟ حدیث پُر رمز و رازی است، که بسیاری با کوته بینی این تجربه را با متر کوتاه خود اندازه می گیرند و میزان درستی در دست ندارند تا این تجربه ی فراتر از امور مادی ارتباط را اندازه کنند. آنچه نمی دانیم بسیار است ولی آنچه می دانیم اینکه ملاقات شمس در زندگی مولانا تحول شگفتی آفرید.
مولانا که در زهدان دین فقاهتی پرورش یافته بود، در این تحول معنوی و با تجربه ای عاشقانه، این پوسته ی تنگ را شکافت و به جمع وارهیدگان غیر عبوس دین فقاهتی پیوست که خود گفته است
«سجاده نشین با وقاری بودم
رقصنده کودکان کویم کردی.»
مولانا تمام هویت اکتسابی خود را چون گل برگهای یک گل، تک تک به باد فنا سپرد و رشد نوین را از تخم دانه ی وجود آغاز کرد. از مخزن هستی خود و از گنج درون تن به قماری عاشقانه سپرد که در طلب وصال با معشوق هر چه از او خواسته شد بی محابا، بخشید.
در سیر معنوی عشق یکی از نادرترین متفکران زمانه ی خود گشت که بر خلاف ردای آستین گشادی که می پوشید، شوریده ای بود سرمست و رقصنده ای شیدا در عالم دل باختگان حقیقت. و بر خلاف سماعی که می گذاشت پرهیز کاری بود ستُرگ در وادی تقوی:
«عشق آن شعله است کو چون بر فروخت
هر چه جز معشوق باقی جمله سوخت»
هدف غائی بشریت بر طبق نظریه ی مولوی، به وحدت رسیدن با خالق هستی از راه عشق است. او فضیلت را نه غایت، بلکه وسیله ای برای نیل به غایت می داند. از این رو است که شعر او بر دیده ی استعلامی وحدت استوار است و او این باور را از موضع اخلاق و نه متا فیزیکی استنتاج می کند. غایت مولانا عشق و نیروی هستی بخش آن است که نیروی محرکه ی دیدگاه اخلاقی مذکور به شمار می رود و به تصوف مولانا چشم اندازی مثبت و غائی برای وضعیت دشوار زندگی بشر امروزی که سخت «منفرد» و تنها شده می دهد. وحدت وجود و موجود اگر چه واژه ای است که با مولانا به جهان اندیشه وارد نشده است و این مفهوم را به ابن عربی،فیلسوف مسلمان اسپانیولی اصل نسبت می دهند ولی تجربه ی وحدت عشق و عاشق و معشوق در لابلای اشعار مولانا خوابیده است.
«باده در جوشش گدای جوش ما
چرخ در گردش گدای هوش ما
باده از ما مست شد، نی ما از او
قابل از ما هست شد، نی ما از او»
مولانا ریشه ی آگاهی را در رابطه ی میان دو ذره و قابلیت ذاتی آنها در پیوستن به یکدیگر می داند. این امر همان پیوستگی کوانتومی موجود در سطح DNA است که امروز به نیروی اساسی حیات معروف است.
در این جا مایلم جدولی را پیش روی شما بگذارم که توضیح مربوط به آنرا در ماه آینده ارائه خواهم کرد. فقط با این تصویر در این حد آشنا شوید. که حیات روانی انسان از دیدگاه روانشناسی علمی و عرفان شرقی نوعی هم خوانی دارد که یکی از طریق تجربیات علمی و دیگری از طریق تجربیات علم حضوری و شهودی که شیوه ای دیگر از دریافت حقیقت است، به مطالعه ی انسان پرداخته. ماه آینده این مبحث بسیار شیرین را با هم دنبال می کنیم.

روانشناسی غرب و عرفان شرق

مقدمه: در دو ماه گذشته بحث ما ، در رابطه با روانشناسی و عرفان، پایه های این بحث را حدوداً تعیین کرده است و شاید خلاصه ی آنچه گذشته است از این قرار باشد که:
• اگر چه روانشناسی علمی به شیوه ی علوم تجربی و روشهای عینی به مطالعه ی انسان پرداخته است، ولی مطالعه ی انسان سابقه ای بس طولانی تر در عرفان شرق دارد که یافته های آن قابل قیاس با علمی حدوداً 150 ساله نیست.
• انسان و طبیعت انسان آنگونه است که شیوه های تجربه گرایانه و جزء نگر، قادر به درک و فهم این کلّ بسیار پیچیده نیست.
•رشد و تحول انسان از دیدگاه رشد و بلوغ عاطفی، هم در روانشناسی و هم در عرفان، مراحلی دارد، بیماری دارد، سلامتی دارد، بلوغ و تکاملی دارد.
• انسان موجودی معنا گرا است و هیچ زمان از سه سئوال بزرگ فلسفی که با آن روبروست غافل نیست. حتی اگر خود را به روزمره گی های زندگی سرگرم کند.

سه سئوال اصلی انسان عبارتست از :
(کی هستم و از کجا آمدم و به کجا خواهم رفت و معنای این آمدن و رفتن چیست.)
(از کجا آمده ام، آمدنم بهر چه بود؟
به کجا میروم، آخر ننمائی وطنم).
• انسان در تنهایی و جدا افتادگی از دیگران، غمگین است و عشق و وصلت جویی او قویترین نیروی زندگی است.
• آنچه که انسان را شاد و خوشبخت می کند، عشق و احساس دلبستگی است و دلبستگی های امن که در فضای پذیرش و مهربانی و دور از بیم و هراس فرم می گیرد، آغاز و پیش زمینه ی بلوغ عاطفی و معنوی است.
• انسان سلامت روان، به سمت شکوفائی و فراسوئی می رود. در این سیر و سلوک است که خدمت به دیگران و شفقت و نیکوکاری ابزار رسیدن او به وحدت و وصلت با هستی و موجودات در هستی است.
با این مقدمه ی کوتاه که چکیده ی مطالب دو ماه گذشته بود، وارد بحث این ماه می گردیم.
حدود و ثغور، روانشناسی و عرفان و مقایسه ای تطبیقی بین این دو دانشی که موضوع مطالعه اش انسان است و رابطه ی انسان با دیگران.
بگذارید به مدل رشد و بلوغ روانشناسی، به اختصار اشاره کنیم و یک مدل تطبیقی از عرفان را نیز به دنبال آن ارائه بدهیم.
حالا بگذارید ویژگیهای هر مرحله از رشد را آنگونه که روانشناسی مطرح کرده، با هم مرور کنیم.
1- نوزادی - رشد جسمی= راحت جسم از طریق خواب و خوراک و رشد جسم و فعالیت های آن .
رشد روانی- دلبستگی و دلبندی های اولیه.
2- نوپائی - رشد جسمی: رشد حرکت و پیشروی در فعالیت هایی مانند راه رفتن، غذا خوردن، و کنترل دفع.
رشد روانی: دلبستگی و دلبندی و هم چنین جدائی و تفرد.
3- کودکی - رشد جسمی: پیشرفت حرکات بدنی و توانمندی در انجام امور شخصی. رشد عقلانی
رشد روانی: رابطه با هم سن و سالان، اجتماعی شدن و ادامه ی تفرد و استقلال.
4- نوجوانی - رشد جسمی: رشد و تحول جنسی، پیشرفت در حرکات جسمی و قوای بدنی و بالا رفتن قوای عقلانی.
رشد روانی: توجه به جنس مخالف، تجربیات عاشقانه، عضویت در گروه همه سن و سالان، جدائی از خانواده، فرم گیری هویت.
5- جوانی که رشد جسمانی: کار و مراقبت از سلامت جسم و توجه به ظاهر.
رشد روانی: جفت یابی و تشکیل خانواده، جا گیری شغلی و حرفه ای، تکمیل هویت فردی و آغاز توجه به معنویت و هدف گرائی معنوی.
6- پختگی و میانسالی به بعد ـ رشد جسمانی: تلاش در حفظ سلامت و مبارزه با پیری.
رشد روانی: تفرد و استقلال نظر، توجه بیشتر به معنویت و خدا جوئی، خدمت و نیکوکاری - یافتن خردمندی و میل به ارشاد و راهنمائی.
روانشناسی بر این باور است که انسان سلامت و خوب رشد یافته، هر چه در مسیر زندگی جلوتر می رود، از خود مداری و خود کامگی به رابطه و وحدت ارتباطی با دیگران شوق مند تر می شود.
بخصوص در مدل روانشناسی انسان گرا، انسان رو به کمال با فضیلت های انسانی دل مشغول تر می شود و رذیلت های اخلاقی را با وسواس بیشتری شناسایی می کند.
انسان رو به کمال معناهای دقیق تری برای فضیلت های اخلاق و معنوی پیدا می کند. مثلاً:
خرد - را قوت و قوائی می داند که دانش را در قالب مصلحت های انسانی بکار می گیرد.
شجاعت - را قوت و قوائی که در برابر منافع آسان و سهل، اراده می کند که راه پر هزینه ولی شرافتمندانه را بر گزیند.
انسانیت - قوائی که طبیعتاً مرزهای خیر و شر را در رابطه ی انسان و دیگران تعیین می کند و مهربانی و عشق را می آموزد.
عدالت - قوائی که حق را آنگونه که طرفین احساس می کنند تقسیم می کند.
تواضع - قوائی که حد و حدودی معقول برای هر انسان تعیین می کند و ایستگاهی متناسب با کرده ها و نا کرده ها به او نشان می دهد. نیروئی که تورم نفس را فرو می نشاند و بما ادب و آداب همجواری با دیگران می آموزد.
فراسوئی - قوائی که انسان را از خود رها و به جهانی وسیع تر وصل می کند.
جائی که بخشیدن دیگران، قدرشناسی، زیبائی شناسی، امید و خوش بینی، مزاح و خلاقیت و بالاخره معنویت متعالی قرار دارد.
به مجموعه ی این سیر رشد و تحول در روانشناسی فرم گیری Character یا رسیدن به «منش» می گویند.
دو واژه Personality یا شخصیت و منش یا Character در روانشناسی، مفهومی برابر ندارند. شخصیت از ریشه ی persona گرفته شده که عبارت بوده از ماسکی که در نمایش بر چهره ی اصلی می گذارند برای اجرای آن نقش ویژه. در حالی که منش یا Character بیشتر ریشه در جوهر انسانی دارد و در رسیدن به خویشتن واقعی یا «Self» ظاهر می شود.
شخصیت ما را در سازگاری با محیط و فرهنگ یاری می دهد، ولی گاه جوهر ما را آنچنان پوشش می دهد، که ما در راه اجرای نقش خود، خویشتن واقعی را به فراموشی می سپاریم و خویشتن به فراموشی سپرده شده، در ما احساس بیگانگی از خود و اضطراب و تشویش هستی گرایانه، بوجود می آورد.
حل این معضل جز از طریق بازشناسی خویشتن واقعی ممکن نیست.
بگذارید ویژگیهای «خویشتن واقعی» را فهرست وار بیان کنیم.
1- Spantaneity : قدرت تجربه کردن طیف وسیعی از احساسات، سرزندگی نشاط و شور حیات، مسرت و شوق و هم چنین تحمل و تجربه ی احساسات نا مطلوب و دردناک.
2- Entitlements: شناختن مرزها و حقوق فردی - پرورش احساس حقانیت و آنچه برای رشد و شادی فردی ضروری است.
3 - Assertion: جسارت و دفاع از خویشتن آنجا که خواسته ها و تمایلات دیگران می خواهد پا روی آن بگذارد.
4- Self-esteem: حرمت ذات، داشتن ایمان و اعتماد به خویشتن در حل مسائل و تحمل نا ملایمات بدون اینکه هسته ی خویشتن آسیب ببیند.
5- Tolerance for pain: تحمل درد و احساسات عذاب آور پس نزدن آنها با با اطمینان به نیروئی درونی که در نهایت آنرا التیام خواهد داد.
6- Commitment: پذیرش مسئولیت و تعهد پذیری - خویشتن واقعی در احساس تعهد ها به خرد و اهدافمان استوار است. خوش قولی و قابل اعتماد بودن.
7- Creativity: خلاقیت از مهم ترین ویژگی «خویشتن واقعی» است. این خاصیت به انسان اجازه می دهد که فردیت جوانه بزند و تازگی جای الگوی یخ زده ی سرد زندگی سنتی را بگیرد.
8- Intimacy: صمیمت و نزدیکی را با دیگران تجربه کردن - صدق و صراحت. داشتن شفافیت با همه.
9- Ability to be alone: از تنهایی فرار نکردن و در خلوت «صنمی خوش داشتن».
10- Continuity of self: تداوم خود را تجربه کردن و یکپارچگی روحی را احساس کردن.

یونگ روانشناس معروف قرن بیستم می گوید:
«تمدن جدید از خط قرمز بحران عصبی انبوه گذشته است و این به نوبه ی خود زمینه ساز بحران بزرگی در عصر ماست.
مشکل اصلی دور افتادن انسان خود محور و لذت جوی امروز از سرچشمه حیات معنوی یعنی تلاش در روابط شفقت آمیز با انسانهای دیگر است».
تمدن کنونی که پیشرفت را در رقابت و سلطه جوئی بر دیگران قرار می دهد و به انسان اجازه می دهد که طبیعت خود محورانه را نه تنها محدود نکند، بلکه آنرا وسیله ای برای رسیدن به خوشبختی و موفقیت بحساب آورد.
این شیوه ی تحرک و انگیزش خود موجب تسلط خویشتن کاذب بر خویشتن واقعی می تواند باشد.
خویشتن کاذب گرانقیمت ترین خوراک جان یعنی «عشق» را به فراموشی سپرده است و بجای آن در راه کسب «تحسین» و پذیرش دیگران هر آن نقاب مردم پسند که بیشتر تحسین به همراه داشته باشد بر صورت خود می زند و خویشتن واقعی خویش را که ریشه در جوهر وجودی او دارد فراموش می کند. ویژگیهای خویشتن واقعی را قبلاً شناخیتم، بگذارید که خویشتن کاذب را نیز شناسائی کنیم. علائم و نشانه های «خویشتن کاذب»
در ابتدای بحث به این نکته اشاره کردیم که «خویشتن کاذب» در اثر برخورد «ذات» و «طبیعت» کودک با محیط خشن - ناپذیرا - قضاوتی - پُر توقع - بی توجه - سرد و غیر حساس به نیازهای طبیعی کودک بوجود می آید.
گفتیم که کودک برای ماندگاری و بقاء به شیوه ی معیوب سازگاری که عبارتست: «سازگاری دفاعی» متوسل می گردد. پناهجوی کوچک ما با استفاده از انواع مکانیسم های دفاعی بتدریج از واقعیت جدا و در تخیل و ایده آل ها غرق می گردد. باین ترتیب یکپارچگی و وحدت وجود کودک جای خودش را به چند پارچگی و تجزیه می دهد و کودک عشق را فراموش و به تحسین و پذیرش دل می سپارد. دو چیز نشانه ی عدم وحدت و یکپارچگی روحی است.
1- کمبود و غیبت، اخلاص و صدق و درستی وشفافیت.
2- خود بینی و نخوت و خودشیفتگی که مکرر از آن سخن گفتیم.
اول: در فسفه ی بودا و ذن و همینطور در عرفان شرق صدق و خلوص را مترادف با وحدت و یکپارچگی یعنی عدم تجزیه ی روحی می دانند. خانم «مورنی» و مولای روم هر دو می گویند: نیروی عظیمی در درون هر انسان نهفته است که فقط در وحدت بخشی های وجود، به آن دسترسی پیدا می کنیم و این وحدت از راه صدق و خلوص و صمیمت صورت می گیرد. عفریت های درونی ما مانند (ثروت، شهرت، پرستیژ، آبرو) فقط مسکن حقارتی هستند که از ریا و چند پارچگی و خویشتن کاذب سرچشمه می گیرند.
دوم: خود بینی و خود شیفتگی دومین نشانه ی خویشتن کاذب است. فرد خودبین و خود شیفته به تمام دنیا بوسیله ی نیازهای خود محورانه ی خود نزدیک می شود. بجای اینکه به انسان به چشم موجودی نگاه کند که ارزش شناختن و نزدیکی و صمیمیت دارد، به چشم وسیله ای که یکی از نیازهای او را برآورده می کند نگاه می کند.
دائم در حال مسابقه با دنیاست که برتری خود را حفظ کند. برای رسیدن به هدف به حیله های زیادی متوسل می شود. 1- تظاهر به عشق 2- مهربانی، همدردی، از خود گذشتگی 3- تظاهر به شوق یادگیری و معرفت 4- تظاهر به صداقت و انصاف و حتی تظاهر به بیماری و درد برای کسب توجه از ویژگیهای خویشتن کاذب است.
این شعر گویای خوبی است برای خویشتن کاذب.
در دل دوست به هر حیله رهی باید کرد
طاعت از دست نیاید گنهی باید کرد.
توجه و تمیزبین، خویشتن واقعی و خویشتن کاذب، یکی از وجوه آشکار موجود بین روانشناسی و عرفان یا مکاتب انسان سازی عرفانی است.
در ماه آینده سر آن دارم که این موضوع را در منطق الطیر عطار و هفت شهر عشق او دنبال کنم.
«هفت شهر عشق را عطار گشت
ما هنوز اندر خم یک کوچه ایم- مولوی.
ریشه بسیاری از رنج های بشری، تنها شدن «دل آدمی» است. این تنهایی تلاش های روزمره انسان را نیز بی معنا می کند.
عشق و محبت ابتدا روح انسان را لطیف می کند و سپس باعث رشد و کمال او می شود. اما رسیدن به این گوهر آسان نیست و موانع بسیاری در کمین دارد.
هم روانشناسی غربی و هم عرفان شرقی، در این راه تلاش کرده اند. فهمیدن و آموختن گنجینه های فرهنگی مانند آثار عرفانی عطار و «قصه سیمرغ» شناختن «هفت وادی عشق» که در روانشناسی غربی مراحل رشد و رسیدن به کمال است، تجربه ای گرانبها برای انسان مهاجر می باشد. «هفت شهر عشق» پلی است بین دو دیدگاه دقیق در رسیدن به رشد و کمال و بدست آوردن راهی عملی در رهایی از بسیاری از امراض روحی... شرط اساسی اینست که «ساکن وادی طلب» باشیم......
تا ماه دیگر. خدا نگهدار شما باد

پلی بین روانشناسی غرب و عرفان شرق – تحلیلی از منطق الطیر عطار

مقدمه: در چند ماه گذشته، بخش های مختلفی از کتاب منطق الطیر عطار یا کنفرانس مرغان را با همه مرور کردیم و موازنه سازیهای بنده را بعنوان رواشناسی که تحصیل کرده ی غرب است و با معیار های حرفه ای به التیام بخشی دردهای روانی و عاطفی می پردازد. اما فرصت و شانس این را داشته که با ذخائر فلسفی و عرفانی شرق نیز خرده آشنایی داشته باشد. مشاهده کردید.
از وادی طلب و عشق و معرفت عبور کردیم و سر آن داریم که در این بخش به وادی استغناء بپردازیم، اما یک نامه رسیده از سوی جوانی بسیار مشتاق و خوش ذوق مرا بر آن داشت که در این بخش به گونه ای مستقیم تر به برداشت روانکاوانه ی کتاب منطق الطیر بپردازم. ابتدا خلاصه ی سئوالات این جوان را می نویسم.
سئوالات مستقیم خواننده ی دقیق از این قرار است:
1- در عمل چگونه می توان از منطق الطیر و فلسفه ی عطار استفاده کرد؟
2- نقشه ی راه نجات جان در کتب عطار چیست؟
3- به زبان روانشناسی امروز چگونه می توان این راه را طی کرد؟
4- عوامل مهیا ساز این سیر و سلوک در جهان امروز چیست؟
5- عوامل باز دارنده کدام است؟
6- برای رهایی از قدرت عوامل بازدارنده به چه نیرویی نیاز داریم. و چه تلاشی از جانب فرد باید صورت گیرد که زندگی عادی شخص بر هم نخورد ولی سقف پروازش در عالم معنوی بالاتر برود.؟
7- آیا عوامل باز دارننده برای همگان یکسان است یا به تجربه، تیپ شخصیتی و عوامل ژنیتکی فرد بستگی دارد؟ در پاسخ به سئوالات این خواننده، ضروری دیدم که ویژگی های هر یک از وادی ها را بطور خلاصه و فهرست وار طرح کنم تا بر این اساس که با امانت داری علمی، از متن منطق الطیر، استخراج شده است باز گو کنم که بخشی از پاسخ های قبلی را در بر می گیرد.

ویژگی های مسافران وادی طلب وقتی که ساکن این وادی می شوند:
1- صبر و شکیبایی
2- جد و جهد بسیار که شخص را مشتاقانه به سمت و سوئی سوق دهد که می تواند پر رنج و خطر باشد.
3- مقاومت در تحمل تغییرات، گاه دردناک
4- دل که باید از صفات و تعلقات دنیایی پاک شود تا فضای مساعد برای درخشش نور ذات فراهم گردد.
5- شوق مندی جدیدی که با خوشی های قبلی متفاوت است ظاهر می شود.
جرعه ای زان باده چون نوشش شود
هر دو عالم، کل فراموشش شود.
غرقه ی دریا بماند خشک لب
بهر جانان می کند از جان طلب
6- بی تفاوتی به قضاوت دیگران و نوعی آزادی از آبرو هراسی ظاهر می شود.
چگونه مسافر وادی طلب به ویژگیهای فوق می رسد، مربوط به خصوصیات و ویژگی های این وادی است.
1- معیارهای کهنه دگرگون می شوند و خیالات خام و شخصی فرو می ریزد.
2- نتبلی را در این وادی جایی نیست و تلاش خستگی نا پذیر ضرورت کار است
3- وابستگی به دلبستگی های غیر حقیقی، رنگ می بازند.
4- کار ها به توقع و انتظار جلو نمی رود و قضا غیر قابل پیش بینی است.
5- واژگونی ارزشها موجب استحاله ی دل می شود.
6- استحاله ی دل موجب نورانی شدن دل و نوعی یکی شدن با حقیقت ها صورت می گیرد.
7- اشتیاق و انرژی زیاد می شود.
8- فضا برای ورود به وادی عشق فراهم می شود و شور و شیدایی تجربه ی عاشقانه، بالا می رود.
از دید روانشناسی: وابستگی های عادتی و کهنه، جای خود را به دلبستگی های نو و شعف آور می دهند.
از ویژه گیهای وادی عشق:
1- مبارزه با معیار های خود محورانه
2- جان بازی در راه محبوب
3- رهایی از عقل سوداگرانه (عقل در سودای عشق اوستاد نیست)
4- پاک بازی شرط استقرار در این وادی است
هر چه داری یک یک از خود باز کن
پس بخود در، خلوتی آغاز کن
چون درونت جمع شد در بیخودی
تو برون آیی ز نیک و ز بدی
چون نماند نیک و بد عاشق شوی
پس قفای عشق را لایق شود.
وادی معرفت که گام سوم در طریقت عطار است خود ویژگیهایی دارد.
1- راهی بس فردی و یکتاست
2- تنها کسی که از وادی طلب و عشق عبور کرده باشد، امکان چنین فرد گرائئ غیر خود خواهانه را دارد.
دو نوع سالک در این وادی ظاهر می شود
الف: سالک تن
ب: سالک جان
3- رشد هر کس به اندازه ی ظرفیت اوست
4- صمیمیت و نزدیکی به اندازه ظرفیت هر کس
5- بینایی و بیداری هم به اندازه ی ظرفیت هر کس
ساکن وادی معرفت باید:
تلاش گر خستگی نا پذیر باشد - به محدودیت ها و تاریکی های خود باید آگاهی داشته باشد. ویژگی های فردی را محترم بشمارد. قضاوت گری های حقیر را باید رها کند، تا تشنگی و عطش کمال در او ظاهر شود.
پس از وادی معرفت، وادی استغناء، ظاهر می شود.
ویژ گی های این وادی:
1- خالی از ادعا و توقع باید بود
2- ضرورتاً مهیای ساکنین وادی های قبل نیست
3- دگرگونی این وادی بسیار کمیات، نادر و انتخابی است
4- پایانی در این وادی نیست و دائم در حرکت و گسترش بی نیازی است.
(برق استغناء چنان اینجا فروخت
کز تف او صد جهان جانِ بسوخت)
( کس در این وادی دَمی فارغ مباد
مرد این وادی بجز بالغ مباد
جان بر افشان در ره و دل کن نثار
ور نه ز استغنا بگردانند کار)
تواضع، تنهایی ، یگانگی با همگان، جدایی از روزمره گی ولی شوق کندی برای امور معنوی از دیگر ویژگی های این وادی است
وادی توحید Singularization تجرید (رسیدن به یک)
ویژگی های شهر توحید
1- پراکندگی منازل قبل به سمت یکی شدن می رود
2- چون تعدد مخلوق بسیار می گردد به وحدت خالق نظر باید کرد
خصوصیات ساکنین شهر توحید:
1- نوعی از وصل جدید را باید تجربه کند
2- جدایی صوری و یکی بودن ذاتی را تجربه کردن.
زنی پیش ابو علی سینا رفت: ورق زرد (طلا) به او داد. بو علی گفت من جز از خدا چیزی از کسی نمی گیرم. پیر زن گفت بوعلی، دو بینی در شأن تو نیست چرا مرا و او را جدا می بینی.
هم در او هم رو و هم با او بود
هم برون از هر سه این نیکو بود
شیخ لقمان به خدا گفت پیر شدم سرگشته و راه گم کرده ام من موهایم را در بندگی تو سفید کردم، پیر شدم راه بنمای. هاتف گفت اگر رهایی کامل بخواهی باید دیوانه بشوی که هم آزادی و هم بدون مسئولیت دیوانه شد، دیگر نه بنده بود نه آزاده.
(من ندانم تو منی یا من توئي
محو گشتم در تو و گم شد دوئی)
وادی حیرت Perplexcity
حیرت مضموم که عبارتست از سر درگمی
حیرت ممدوح که معنای مثبت دارد.
خصوصیات شهر حیرت:
1- شهر توحید آمده و دیگر خط بندی ها گم شده.
2- خود فرد نیز هویت های شکل مند قدیمی را از دست داده.
نمی داند، پر است یا تهی، عاشق است بر که و چه.
هم توانا است و هم سست
هم در میانه است و هم بر کنار
نمی داند مسلمان است یا کافر
با ایمان و یا بی ایمان
ندانم چیستی
ویژگی ساکنین شهر حیرت
1- سر در گمی مثبت که حیرانی حاصل از شکستن ظرفهای قدیمی است
2- زیر سئوال بردن تمام دانسته هاست
3- حسرت است برای پیدایی ولی پیدایی گذشته هم کافی نیست.
حکایت مردی کلید گم کرده بود و پریشان بود، آوازی سر برآورد که من خسته و از پای افتاده ام ولی کلید خانه ام گم شده، صوفی گفت اگر در را می شناسی، بنشین و از خستگی نگو که در بالاخره گشاده خواهد گشت.
حکایت از وادی فنا:
درویشی واصل به وادی فنا از کویی عبور می کرد، اَبلهی پس گردنی به او زد، صوفی برگشت و با خنده گفت:
جوان، کسی را زدی که سی سال پیش مرده بود.
محو گشتم گم شدم هیچم نماند
سایه ماندم ذره ای هیچم نماند
قطره بودم گم شدم در بحر راز
می نیابم این زمان آن قطره باز
با ذکر ویژگی های هفت وادی عطار زمینه ی پاسخ به سئوالات جوان مشتاق فراهم شد و خلاصه ای از این کتاب مهم انسان ساز برای شما روشن گشت.
تا ماه آینده - خدا نگهدار

نقدی‭ ‬بر‭ ‬شیوه‭ ‬های‭ ‬همرنگی‭ ‬از‭ ‬زبان‭ ‬یک‭ ‬آشنای‭ ‬دیروز‬

مقدمه: حدود سی سال و اندی است که از مهاجرت ایرانیان انقلاب زده می گذرد. روزهای پا در هوائی، حاشیه نشینی فرهنگی و سختی های دوباره ریشه کردن، نسبتاً سپری شده است.
تلاش‭ ‬و‭ ‬کار‭ ‬و‭ ‬امید‭ ‬و‭ ‬آگاهی‭ ‬در‭ ‬کنار‭ ‬توشه‭ ‬های‭ ‬علمی‭ ‬و‭ ‬مالی،‭ ‬ایرانیان‭ ‬را‭ ‬در‭ ‬ردیف‭ ‬موفق‭ ‬ترین‭ ‬و‭ ‬خوشنام‭ ‬ترین‭ ‬قوم‭ ‬از‭ ‬مهاجرین‭ ‬آمریکا،‭ ‬قرار‭ ‬داده‭ ‬است‭.‬ شاید نیروهای اصیل فرهنگ مادری و بخصوص ارزشهای اخلاقی، سهم مهمی در راه کسب جایگاه اجتماعی ما داشته است.
شاید‭ ‬بسیاری‭ ‬از‭ ‬ما‭ ‬هنوز‭ ‬نجوای‭ ‬پدری‭ ‬را‭ ‬بیاد‭ ‬داریم‭ ‬که‭ ‬هنگام‭ ‬ترک‭ ‬ایران‭ ‬با‭ ‬صدایی‭ ‬لرزان‭ ‬و‭ ‬شکسته‭ ‬در‭ ‬گوشمان‭ ‬گفت‭:‬
«عزیزم به سرزمین فرصت ها میروی، فراموش نکن که ایرانی بمانی. آنچه خوبی در آنجاست با خوبی هایی که از اینجا می بری پیوند بزن و بگذار میوه ی شیرین هر دو سرزمین را به چینی.»
بهر‭ ‬حال‭ ‬هر‭ ‬چه‭ ‬هست‭ ‬و‭ ‬هر‭ ‬چه‭ ‬بوده،‭ ‬فرهنگ‭ ‬مهاجرت‭ ‬نیز‭ ‬مثل‭ ‬تمام‭ ‬جنبه‭ ‬های‭ ‬دیگر‭ ‬زندگی،‭ ‬نیاز‭ ‬به‭ ‬بازبینی‭ ‬دارد‭. ‬گاهی‭ ‬مستأجرین‭ ‬یک‭ ‬فرهنگ‭ ‬چنان‭ ‬با‭ ‬روزمره‭ ‬گی‭ ‬و‭ ‬شیوه‭ ‬ی‭ ‬زیست‭ ‬روزانه‭ ‬خود‭ ‬عادت‭ ‬می‭ ‬کنند،‭ ‬که‭ ‬قدرت‭ ‬بازبینی‭ ‬دقیق‭ ‬در‭ ‬برابر‭ ‬عادات‭ ‬تکراری‭ ‬رنگ‭ ‬می‭ ‬بازد‭. ‬ در اینجاست که «برون فرهنگی» ها، بهترها و کج روی هایمان را می بینند. بخصوص اگر از بلوغ و پختگی بهره مند باشند و در زرق و برق دنیای مادی، اصالت های معنوی خود را چوب حراج نزده باشند.
‮«‬گلین‭ ‬آغا‮»‬‭ ‬یکی‭ ‬از‭ ‬این‭ ‬انسان‭ ‬های‭ ‬اصیل‭ ‬است‭ ‬که‭ ‬برای‭ ‬عروسی‭ ‬نوه‭ ‬اش‭ ‬به‭ ‬آمریکا‭ ‬آمده‭ ‬و‭ ‬نگارنده‭ ‬او‭ ‬را‭ ‬در‭ ‬جشن‭ ‬نامزدی،‭ ‬پس‭ ‬از‭ ‬سالها‭ ‬دوری،‭ ‬دوباره‭ ‬می‭ ‬دیدم‭ ‬و‭ ‬بوی‭ ‬زنان‭ ‬استوار‭ ‬و‭ ‬روشن‭ ‬ضمیر‭ ‬و‭ ‬اساسی‭ ‬و‭ ‬اصولی‭ ‬را‭ ‬از‭ ‬تن‭ ‬مهربانش‭ ‬احساس‭ ‬کردم‭. ‬آنچه‭ ‬می‭ ‬خوانید‭ ‬قصه‭ ‬ی‭ ‬این‭ ‬دیدار‭ ‬است‭.‬

جثه ی ظریف «گلین آغا» را همیشه در هیبتی متفاوت دیده بودم. معمولاً یک پیراهن دورچین کُدری یا چیت گل دار، با دو جیب نسبتاً بزرگ در جلو و یقه ی باریک انگلیسی که دو طرف آنرا چند دکمه قابلمه ای رویهم می آورد، به تن داشت.
در‭ ‬فصل‭ ‬های‭ ‬نیمه‭ ‬سرد،‭ ‬یک‭ ‬ژاکت‭ ‬دست‭ ‬بافت‭ ‬نازک‭ ‬و‭ ‬در‭ ‬فصل‭ ‬های‭ ‬خیلی‭ ‬سرد،‭ ‬یک‭ ‬جلیقه‮ ‬ی‭ ‬پوست‭ ‬که‭ ‬ظاهراً‭ ‬وارونه‭ ‬می‭ ‬نمود،‭ ‬بر‭ ‬تن‭ ‬می‭ ‬کرد‭. ‬یک‭ ‬حلقه‭ ‬ی‭ ‬طلای‭ ‬نازک‭ ‬و‭ ‬باریک‭ ‬که‭ ‬یادگار‭ ‬‮«‬علی‭ ‬قلی‭ ‬خان‮»‬‭ ‬شوهر‭ ‬مرحوم‭ ‬او‭ ‬بود‭ ‬و‭ ‬سه‭ ‬لنگه‭ ‬النگوی‭ ‬طلا،‭ ‬و‭ ‬گوشواره‭ ‬ی‭ ‬عقیقی‭ ‬که‭ ‬همیشه‭ ‬در‭ ‬گوش‭ ‬داشت،‭ ‬به‭ ‬قیافه‭ ‬و‭ ‬فرم‭ ‬او‭ ‬ثبات‭ ‬می‭ ‬بخشید‭.‬
آنشب «گلین آغا» را فقط از چشم های ریز و آبی او که خیلی خسته می نمود شناختم. در سالن روی یک صندلی بزرگ نشسته بود. جسم ظریفش در یک کت بسیار گشاد و بزرگتر از اندازه ی او گم شده بود. کت پولک دوزی بود و روی شانه هایش هم یراق پهنی داشت. دامن، به سختی ساق پاهای نازک و ظریفش را می پوشاند. برای اولین بار او را در جوراب نایلون و کفش پاشنه دار می دیدم. همیشه او را در کفش مخصوصی که بقول خودش از یک «اُرسی دوز» در تبریز می خرید دیده بودم.
مدتی‭ ‬طول‭ ‬کشید‭ ‬تا‭ ‬من‭ ‬را‭ ‬شناخت‭. ‬قیافه‭ ‬ی‭ ‬من‭ ‬تغییر‭ ‬زیادی‭ ‬نکرده،‭ ‬ولی‭ ‬بقول‭ ‬خودش‭ ‬از‭ ‬‮«‬بس‭ ‬امشب‭ ‬آدم‭ ‬دیدم،‭ ‬گیج‭ ‬شدم‮»‬‭. ‬در‭ ‬آغوشم‭ ‬گرفت،‭ ‬ولی‭ ‬بر‭ ‬خلاف‭ ‬آرزویم،‭ ‬بجای‭ ‬بوی‭ ‬آشنای‭ ‬تن‭ ‬او‭ ‬که‭ ‬خیلی‭ ‬آشنا‭ ‬بود‭ ‬و‭ ‬همیشه‭ ‬بوی‭ ‬صابون‭ ‬لوکس‭ ‬می‭ ‬داد،‭ ‬بوی‭ ‬عطر‭ ‬تندی،‭ ‬آغوش‭ ‬آشنا‭ ‬را‭ ‬غریبه‭ ‬می‭ ‬کرد‭.‬ دختر جوانی صندلی کنار گلین آغا را خالی کرد و بمن تعارف کرد که بنشینم. خیلی خوشحال شدم. هنوز روی صندلی جا نیافتاده بودم که دیدم گلین آغا زیر صندلی من دنبال چیزی میگردد. کمک کردم و کیف سیاه شانلی را از زیر میز بیرون کشیدم. با خنده گفتم گلین آغا کیف مال کیه؟ گفت مال من. گفتم وای، چه کیف قشنگی. با طنز همیشگی گفت کجاش قشنگه؟ مثل کیف بنداندازها میمونه. با صدای بلند خندیدم و گفتم اگه دوست نداری چرا دست گرفتی؟ گفت نوه ام، این را برای من خریده وکیف نازنین خودم را انداختند دور. پرسیدم چرا؟ مگر کیف شما چطوری بود. گفت خودم دوخته بودم. از جنس سوزنی بود و خیلی سبک بود و خیلی جادار، همه چیز توش جا می گرفت. آهی از ته دل کشیدم. جابجایی کیف پارچه ای سبک و نرم گلین آغا با کیف چرمی شانل و حروف فلزی روی آن... چه‭ ‬چیز‭ ‬ها‭ ‬که‭ ‬جابجا‭ ‬نشده؟‭ ‬و‭ ‬چه‭ ‬دوست‭ ‬نداشتن‭ ‬هایی‭ ‬که‭ ‬بحساب‭ ‬نیامد‭. ‬
شب به سرعت می گذشت، آدم های رنگ و وارنگ به جمع اضافه میشدند، ولی نمی دانم چرا دلم نمی خواست از کنار گلین آغا تکان بخورم. مثل اینکه این نقطه ی سالن، آشناترین مرکز بی ریایی و صفا و خودمانی ترین ارتباط فرح بخش بود. می خواستم سر حرف را با گلین آغا باز کنم، ولی نگاه های بی هدف و جابجایی های ناموزن او که حکایت از نابسامانی جانش در این جلد غیرخودی می کرد، فرصت مناسب را در اختیارم نمی گذاشت. بالاخره‭ ‬آهی‭ ‬نستباً‭ ‬بلند،‭ ‬بمن‭ ‬فرصت‭ ‬داد‭ ‬که‭ ‬فوراً‭ ‬بپرسم‭ ‬گلین‭ ‬آغا‭ ‬خسته‭ ‬شدید؟‭ ‬و‭ ‬او‭ ‬به‭ ‬سرعت‭ ‬برق‭ ‬پاسخ‭ ‬داد‭: ‬بله‭.‬ گفتم دوست دارید بریم طبقه ی بالا و کمی استراحت کنید تا عروس و داماد که آمدند، دوباره بیائیم پائین. مثل فنر از جای برخاست و کیف کذایی را هم در دست گرفت و بطرف پلها روانه شدیم. پاهایش را بجای قدم برداشتن بروی زمین سُر میداد و می کشید. گویی اداره کفش های کمی پاشندار را نیاموخته است.
روی‭ ‬پله‭ ‬پنجم‭ ‬که‭ ‬رسیدیم،‭ ‬کفشها‭ ‬را‭ ‬از‭ ‬پای‭ ‬در‭ ‬آورد‭ ‬و‭ ‬زیر‭ ‬لب‭ ‬گفت‭ ‬‮«‬گور‭ ‬پدر‭ ‬هر‭ ‬که‭ ‬کفش‭ ‬پاشنه‭ ‬بلند‭ ‬را‭ ‬مُد‭ ‬کرد‮»‬‭. ‬هر‭ ‬دو‭ ‬خندیدیم‭. ‬به‭ ‬شوخی‭ ‬گفتم‭ ‬گلین‭ ‬آغا‭ ‬پس‭ ‬پاشنه‭ ‬های‭ ‬منو‭ ‬چی‭ ‬می‭ ‬گید؟‭ ‬بی‭ ‬پروا‭ ‬گفت‭ ‬تو‭ ‬هم‭ ‬یک‭ ‬خُل‭ ‬مثل‭ ‬بقیه‭. ‬حرف‭ ‬ظاهرا‭ ‬تلخِ‭ ‬او‭ ‬شیرین‭ ‬ترین‭ ‬کلامی‭ ‬بود‭ ‬که‭ ‬بجانم‭ ‬نشست‭.‬ به اطاق دختر جوان خانه رفتیم، آنقدر شلوغ بود که گلین آغا عقب عقب آمد بیرون. درِ اطاق های دیگر بسته بود. در راهروی بالا که نسبتاً پهن بود و پنجره بزرگی داشت، هنوز ته مانده نور غروب باقی بود که بدون دعوت به جشن گلهای قالی آمده بود و آرامتر و خلوت تر از همه جا بنظر می رسید. گلین آغا خودش را روی قالی ول کرد و پاهایش را دراز کرده به سمت قوزک پا خم شد تا کمی مالش بدهد. حتماً ناراحتی کفش را در آن قسمت پا احساس می کرد. کیف شانل را از دستش گرفتم و گفتم گلین آغا تو کیف چه خبر است که از خودت جدا نمی کنی؟ با طنزی متقابل گفت سر بریده دارم. گفتم سر کی؟ گفت سر هر کس که حسرت کش آمریکاست.
گفتم‭ ‬گلین‭ ‬آغا‭ ‬مگه‭ ‬آمریکا‭ ‬را‭ ‬دوست‭ ‬نداری؟‭ ‬با‭ ‬سرعت‭ ‬گفت‭ ‬اصلاً‭. ‬پرسیدم‭ ‬مگر‭ ‬میشه‭ ‬که‭ ‬آمریکا‭ ‬را‭ ‬دوست‭ ‬نداشته‭ ‬باشی؟‭ ‬گفت‭ ‬حالا‭ ‬که‭ ‬شده‭. ‬گفتم‭ ‬گلین‭ ‬آغا‭ ‬همه‭ ‬بچه‭ ‬ها‭ ‬اینجا‭ ‬هستند،‭ ‬همه‭ ‬نوه‭ ‬ها،‭ ‬آب‭ ‬و‭ ‬هوای‭ ‬کالیفرنیا‭ ‬هم‭ ‬که‭ ‬خیلی‭ ‬خوبست‭. ‬عروسی‭ ‬نوه‭ ‬هم‭ ‬که‭ ‬خیلی‭ ‬شیرین‭ ‬باید‭ ‬باشه‭.‬ سری تکان داد و گفت باید شیرین باشد،ولی نیست. سکوت من نشانه ای از کنجکاوی من بود و نوعی سیاست که در آمریکا یاد گرفته ایم که سئولات خصوصی را مستقیم از کسی نپرسیم، تا بحساب فضولی ما گذاشته نشود. گلین آغا با شوخی گفت «سکته کردی»؟ هر دو زدیم زیر خنده و فهمیدم از گلین آغا می شود سئوال خصوصی هم کرد. پرسیدم چرا عروسی و روزهای شادی، شیرین نیست؟ سری تکان داد و گفت نگو و نپرس و با لحنی مهربان و مادرانه گفت دوراز جان همه شون، عروسی خونه، کم از عزا خونه نداره. هر شب سر هر چیز کوچکی مادر و دختر فریاد می زنند. عروس و داماد پای تلفن جد و آباد هم دیگر را یکی می کنند و پدر بخت برگشته فقط گاهی می گوید صبر کنید همه چیز درست می شود و خود این جمله آغاز جنگ دیگری می شود که چون به انگلیسی فریاد می زنند و فرنگی بلغور می کنند من نمی فهمم که فحش است یا طلبکاری و دستور، فقط می دانم قربون صدقه همدیگر نمی روند.
شکر‭ ‬خدا‭ ‬هر‭ ‬کس‭ ‬هم‭ ‬یک‭ ‬پاکش‭ ‬داره‭ ‬که‭ ‬فوراً‭ ‬روشن‭ ‬می‭ ‬کنه‭ ‬و‭ ‬میزنه‭ ‬به‭ ‬چاک‭.‬
پرسیدم پاکش چیه؟ گلین آغا گفت همین ماشین زهر ماری که همه را هار کرده. دیدم گلین آغا دلش خیلی پُر است. گفتم، خوب همه چیز در آمریکا فرق داره و برای هر کاری از جمله عروسی باید برنامه ریزی کرد و این برنامه ریزی ها همه را خسته می کنه. ما از یکطرف ایرانی هستیم و آداب و رسوم خودمان را داریم و از طرفی در آمریکا زندگی می کنیم و بچه هایمان بیشتر آمریکایی هستند و رسم و رسوم اینجا را دوست دارند. با سرعت حرف منو برید و گفت، بچه ها غلط می کنند که آمریکایی هستند. امیر علی اگر دماغش را نبریده بود، عکس برگدان علی قلی خان مرحوم بود. مگه اگر دماغتو کوچیک کردی و نوکش را بُردی بالا و شلوارت را آوردی تا زیر نافِ ت، شُدی «آقا زِن هاور».
متوجه‭ ‬حرفش‭ ‬نشدم‭ ‬و‭ ‬پرسیدم‭ ‬‮«‬آقازن‭ ‬هاور‮»‬‭ ‬یعنی‭ ‬چه؟‭ ‬گفت‭ ‬همان‭ ‬ريیس‭ ‬جمهور‭ ‬آمریکا‭ ‬که‭ ‬آمده‭ ‬بود‭ ‬ایران‭ ‬و‭ ‬ما‭ ‬رفته‭ ‬بودیم‭ ‬کنار‭ ‬جاده‭ ‬مخصوص‭ ‬که‭ ‬او‭ ‬و‭ ‬خدا‭ ‬بیامرز‭ ‬شاه‭ ‬را‭ ‬ببینیم‭. ‬متوجه‭ ‬شدم‭ ‬که‭ ‬منظور‭ ‬گلین‭ ‬آغا‭ ‬‮«‬ایزنهاور‮»‬‭ ‬رئیس‭ ‬جمهور‭ ‬سابق‭ ‬آمریکاست‭. ‬پرسیدم‭ ‬گلین‭ ‬آغا‭ ‬شما‭ ‬شاه‭ ‬را‭ ‬دوست‭ ‬داشتی؟‭ ‬گفت‭ ‬خیلی،‭ ‬جوان‭ ‬دل‭ ‬رحم‭ ‬و‭ ‬وطن‭ ‬پرستی‭ ‬بود‭. ‬مادر،‭ ‬هر‭ ‬چه‭ ‬بود‭ ‬آبروی‭ ‬ما‭ ‬را‭ ‬مثل‭ ‬این‭ ‬آخوندها‭ ‬تو‭ ‬دنیا‭ ‬نبرده‭ ‬بود‭ ‬که‭ ‬منِ‭ ‬پیر‭ ‬زن‭ ‬را‭ ‬در‭ ‬فرودگاه‭ ‬چند‭ ‬بار‭ ‬انگشت‭ ‬نگاری‭ ‬کنند‭.‬
من زمان شاه هم به آمریکا آمدم. آنوقت بچه ها دانشجو بودند. در فرودگاه لوس انجلس روی یک کاغذ نوشته بودند که من زبان نمی دانم. رفتند و یک خانم آمریکایی آوردند که مثل ماه فارسی حرف می زد و او منو بُرد رساند به دست بچه هام.
کنجکاوانه‭ ‬پرسیدم‭ ‬شما‭ ‬حکومت‭ ‬فعلی‭ ‬را‭ ‬دوست‭ ‬ندارید؟‭ ‬گفت‭ ‬هیچ‭ ‬کس،‭ ‬جز‭ ‬یک‭ ‬مشت‭ ‬مفت‭ ‬خور‭ ‬و‭ ‬از‭ ‬خدا‭ ‬بی‭ ‬خبر‭ ‬این‭ ‬حکومت‭ ‬را‭ ‬دوست‭ ‬ندارند‭. ‬اسلام‭ ‬را‭ ‬از‭ ‬بین‭ ‬بردند،‭ ‬ایران‭ ‬را‭ ‬نابود‭ ‬کردند‭ ‬و‭ ‬هر‭ ‬چه‭ ‬لات‭ ‬و‭ ‬اوباش‭ ‬دور‭ ‬و‭ ‬بر‭ ‬خودشان‭ ‬بود‭ ‬به‭ ‬کرسی‭ ‬صدارت‭ ‬نشاندند‭.‬ گفتم گلین آغا این حرفها را تو ایران که نمی زنی؟ گفت البته که می زنم، ولی آنها از حرف نمی ترسند، چون تفنگ و پول نفت در دستشان است. حرفهای امثال من ناله در چاه است. دوباره آهی بلند، سکوتی طولانی را سبب شد.
این‭ ‬با‭ ‬ر‭ ‬گلین‭ ‬آغا‭ ‬خود‭ ‬سکوت‭ ‬مرا‭ ‬شکست‭ ‬و‭ ‬گفت،‭ ‬مادر‭ ‬شماها‭ ‬همه‭ ‬آمدید‭ ‬اینجا‭ ‬که‭ ‬درس‭ ‬بخوانید‭ ‬و‭ ‬برگردید،‭ ‬ولی‭ ‬ایران‭ ‬طوری‭ ‬شد‭ ‬که‭ ‬همه‮ ‬ی‭ ‬جوانهای‭ ‬ما‭ ‬آواره‭ ‬شدند،‭ ‬و‭ ‬آنقدر‭ ‬هم‭ ‬اینجا‭ ‬ماندند‭ ‬که‭ ‬اصلاً‭ ‬شکل‭ ‬و‭ ‬هیبت‭ ‬شان‭ ‬نیز‭ ‬عوض‭ ‬شد‭.‬
من که دیگه بچه های خودم را هم نمی شناسم. پرسیدم، گلین آغا عوض شدیم یعنی چه؟ گفت بگذار قصه ای را تعریف کنم که منظورم را بفهمی. تابستان که برای اولین بار خانواده ی داماد می خواستند به دیدن من بیایند. از صبح همه بفکر بزک من بودند. برای من دمپائی نو خریدند، روسری نازنین خودم را انداختند کنار و یک روسری نو خریدند و ده باره سرم کردند و گره زدند تا نوشته انگلیسی روسری معلوم بشه. من نمی خواستم تو ذوق بچه ها بزنم، ولی منو مثل یک عروسک خیمه شب بازی آرا ورا کردند. بالاخره غروب داماد و خانواده اش آمدند. برای آنهمه تدارک و بیا و برو که این بیچاره ها کرده بودند، خانم مادر داماد که رژیم داشت و جز سالاد چیزی نخورد. آقای داماد با یک دستگاه که توی دستش بود، دائم ور می رفت و خواهر داماد را هم که مثل اینکه باقلاده آورده بودند سُّمّ و بُکم نشست تا رفت. پدر تنها کسی بود که دو کلمه با من حرف زد. دلم می خواست به مادر شوهر بگم غذا که سَم نبود ترا بکُشه، هیکلی هم که من دیدم، دائم الرژیم نیست. فکر پزنده را می کردی و چند قاشق کوفت میکردی. آخه اسم شماها آدمه یا خیک باد؟
با این جمله بندیهای گلین آغا قاه قاه خندیدم و او که سر شوق آمده بود گفت مادرِ خدا بیامزرم می گفت وقتی سفره ای جلوی تو پهن می کنند، ترا حرمت کردند باید با میل دست تو سفره ببری، اگه دوست داشتی بیشتر بخور و اگر نه کمتر. خستگی به جان پزنده می مونه وقتی میهمان عور و ادا در میاره و این بداخلاقی ها معنا نداره.
به‭ ‬گلین‭ ‬آغا‭ ‬گفتم‭ ‬دیگه‭ ‬آنشب‭ ‬اول‭ ‬چه‭ ‬اتفاق‭ ‬افتاد؟‭ ‬گلین‭ ‬آغا‭ ‬گفت‭ ‬‮«‬اتفاق‭ ‬بی‭ ‬اتفاقی‮»‬‭! ‬نه‭ ‬در‭ ‬چشم‭ ‬کسی‭ ‬شوقی‭ ‬بود‭ ‬نه‭ ‬در‭ ‬لب‭ ‬کسی‭ ‬خنده‭ ‬ای‭ ‬و‭ ‬نه‭ ‬در‭ ‬کلام‭ ‬کسی‭ ‬مهری‭. ‬کمی‭ ‬راجع‭ ‬به‭ ‬تعداد‭ ‬میهمانهای‭ ‬عروسی‭ ‬حرف‭ ‬زدند‭ ‬و‭ ‬از‭ ‬گل‭ ‬فروشی‭ ‬که‭ ‬دَبه‭ ‬کرده‭ ‬و‭ ‬حلقه‭ ‬که‭ ‬باز‭ ‬هم‭ ‬گشاد‭ ‬است‭ ‬گفتند،‭ ‬من‭ ‬که‭ ‬حوصله‭ ‬ام‭ ‬سر‭ ‬رفته‭ ‬بود،‭ ‬از‭ ‬روی‭ ‬میز‭ ‬بقول‭ ‬خودمان‭ ‬سیب‭ ‬زمینی‭ ‬سرخ‭ ‬شده‭ ‬و‭ ‬یا‭ ‬بقول‭ ‬شماها‭ ‬‮«‬چیپس‮»‬‭ ‬برداشتم‭ ‬که‭ ‬بخورم‭. ‬هنوز‭ ‬سیب‭ ‬زمینی‭ ‬به‭ ‬لب‭ ‬من‭ ‬نرسیده‭ ‬بود‭ ‬که‭ ‬نگاه‭ ‬نگران‭ ‬نوه‭ ‬ام،‭ ‬چنان‭ ‬نگرانم‭ ‬کرد‭ ‬که‭ ‬فکر‭ ‬کردم‭ ‬ماه‭ ‬رمضان‭ ‬است‭ ‬و‭ ‬هنوز‭ ‬وقت‭ ‬افطار‭ ‬نشده‭. ‬جرأت‭ ‬نداشتم‭ ‬چیزی‭ ‬بپرسم‭ ‬که‭ ‬در‭ ‬این‭ ‬فرنگستان‭ ‬عیب‭ ‬نباشد‭. ‬سیب‭ ‬زمینی‭ ‬را‭ ‬در‭ ‬مشتم‭ ‬قایم‭ ‬کردم‭. ‬تا‭ ‬بالاخره‭ ‬خودم‭ ‬را‭ ‬به‭ ‬آشپزخانه‭ ‬رساندم‭ ‬و‭ ‬نوه‭ ‬ام‭ ‬خودش‭ ‬را‭ ‬با‭ ‬عجله‭ ‬بمن‭ ‬رساند‭ ‬و‭ ‬گفت‭ ‬‮«‬مرسی‭ ‬مادر‭ ‬جون‭ ‬که‭ ‬متوجه‭ ‬شدی‮»‬،‭ ‬گفتم‭ ‬متوجه‭ ‬چی؟‭ ‬گفت‭ ‬چیپس‭ ‬را‭ ‬نخوردی‭!! ‬گفتم‭ ‬مگه‭ ‬چیپس‭ ‬چی‭ ‬بود،‭ ‬با‭ ‬خنده‭ ‬گفت‭ ‬مادر‭ ‬جون‭ ‬دندان‭ ‬مصنوعی‭ ‬های‭ ‬شما‭ ‬خیلی‭ ‬صدا‭ ‬میده‭! ‬مثل‭ ‬آهک‭ ‬وا‭ ‬رفتم‭.‬
بعد از چند لحظه گفتم مادر، مادر بزرگی که مایه ی ننگه و از روسری و لباس و دمپایی و دندان مصنوعی اش باید خجالت کشید، چرا به این جشن و سرور دعوت شده؟
نوه‭ ‬ام‭ ‬با‭ ‬حیا‭ ‬و‭ ‬افتادگی‭ ‬گفت‭ ‬آخه‭ ‬مادر‭ ‬جون‭ ‬مامان‭ ‬اِسی‭ ‬خیلی‭ ‬ایراد‭ ‬گیره‭ ‬و‭ ‬ما‭ ‬نمی‭ ‬خواهیم‭ ‬بهانه‭ ‬دستش‭ ‬بدهیم‭. ‬با‭ ‬صدای‭ ‬آهسته‭ ‬گفتم‭ ‬گور‭ ‬پدر‭ ‬مادر‭ ‬اِسی‭ ‬که‭ ‬جز‭ ‬باد‭ ‬و‭ ‬بونه‭ ‬حُسنی‭ ‬در‭ ‬او‭ ‬ندیدیم‭. ‬نوه‭ ‬ام‭ ‬منو‭ ‬بغل‭ ‬کرد‭ ‬و‭ ‬من‭ ‬برای‭ ‬خوشمزگی‭ ‬چیپس‭ ‬را‭ ‬در‭ ‬دهان‭ ‬گذاشتم‭ ‬و‭ ‬با‭ ‬صدایی‭ ‬بلندتر‭ ‬از‭ ‬معمول‭ ‬جویدم‭ ‬و‭ ‬هر‭ ‬دو‭ ‬خندیدیم‭.‬
از آشپزخانه بیرون می آمدم و با خودم فکر می کردم در این زمونه چی چی ها حُسنِ و چه چیزهاعیب شده! چشم‭ ‬هم‭ ‬چشمی،‭ ‬زخم‭ ‬زبان،‭ ‬توقع‭ ‬های‭ ‬بی‭ ‬جا،‭ ‬دل‭ ‬و‭ ‬زبان‭ ‬یکی‭ ‬نبودن،‭ ‬پا‭ ‬از‭ ‬گلیم‭ ‬خود‭ ‬بیرون‭ ‬گذاشتن،‭ ‬بی‭ ‬حرمتی‭ ‬و‭ ‬بدتر‭ ‬از‭ ‬همه‭ ‬فرنگی‭ ‬بازی‮ ‬های‭ ‬بدقواره‭ ‬عیب‭ ‬نیست،‭ ‬ولی‭ ‬کیف‭ ‬دست‭ ‬دوز‭ ‬من‭ ‬عیبه‭! ‬
«گلین آغا» حسابی جوش آورده بود، ولی سخت خسته بنظر می رسید. منهم باید مجلس را ترک می کردم. ولی گلین آغا منو را بفکر واداشته بود. کسی‭ ‬که‭ ‬از‭ ‬دور‭ ‬آمده‭ ‬بود‭ ‬و‭ ‬ما‭ ‬را‭ ‬از‭ ‬نزدیک‭ ‬می‭ ‬شناخت،‭ ‬چه‭ ‬تصویری‭ ‬از‭ ‬ما‭ ‬می‭ ‬کشید‭.‬
بقول حافظ:
‮«‬مکن‭ ‬از‭ ‬خواب‭ ‬بیدارم‭ ‬خدا‭ ‬را
که دارم خلوتی خوش با خیالش»
تا‭ ‬ماه‭ ‬دیگر‭ ‬دلتان‭ ‬خوش‭ ‬و‭ ‬سرتان‭ ‬سبز‭.‬

رابطه سرچشمه ی دردها و درمان ها

مقدمه:

در سه ماه آخر سال 2011 کلاسهای آموزشی من در موسسه فرهنگی ابن سینا از استقبال چشم گیری برخوردار بود. گاه جا برای نشستن دوستان شرکت کننده پیدا نمی شد. این کلاس در اولین جلسه در مرکز پژوهشی یک استاد دانشگاه تشکیل شد که فقط 150 نفر ظرفیت داشت وتعداد جمعیت شرکت کننده سبب شد که ناچار محل کنفرانس را تغییر بدهیم.

برای خود من جالب بود که علت این استقبال همگانی را شناسائی کنم. زیرا ما که نه تبلیغاتی کرده بودیم و نه بوق و کرنای رادیویی و تلویزیونی هر روزه در اختیار داشتیم و نه قدرت هزینه های تبلیغاتی. کلاس ها رایگان است و کسی پولی نمی گیرد که خرج تبلیغات کند. بهترین راه پی بردن به علت این استقبال، مراجعه به خود شرکت کنندگان بود.

در یکی از جلسات کلاس این سئوال را مطرح کردم که علت علاقه ی شما برای شرکت در این کلاس چه بوده؟ و تقریباً به اتفاق آراء موضوع کلاس را که موضوعی مهم، گیرا و مربوط به تمام زندگی هاست علت این استقبال معرفی کردند.

واقعیت هم همین است که رابطه مثل هوائی که ما تنفس می کنیم و غذایی که می خوریم می تواند «مفرّح» باشد و سلامت، و یا مسموم باشد و «نفس بُر».

رابطه می تواند لذت های زندگی را چند برابر کند و یا لذت زندگی را از ما بگیرد.

در رابطه ما یا زنده می شویم و یا بی جان و افسرده.

در رابطه ما یا انرژی بدست می آوریم و یا انرژی از دست می دهیم.

در رابطه ما، یا رشد می کنیم و یا واپس می رویم و تلخ و غیر قابل تحمل می شویم.

در رابطه یا شیرین ترین بخش ما بیرون می آید و یا بدترین ابعاد وجودی ما رشد بی رویه می کند.

پس از مقدمه ی نه چندان کوتاه، وقت آن رسیده که ما رابطه را تعریف کنیم و به ابعاد مهم آن بپردازیم. بگذارید از چند نمونه و مثال آغاز کنیم.

خانم و آقای الف از چهار هفته ی قبل برنامه ریزی کرده اند که با جمعی از دوستانشان به یک مسافرت زمستانی برای اسکی بروند. سفری پر هزینه که شامل بلیط هواپیما، هتل، ابزار و لباس اسکی و استخدام پرستاری برای نگه داری از بچه ها در سفر می شود.

آقای الف، بسیار مشغول و گرفتار است و تقریباً تمام برنامه ریزی را به خانم الف سپرده است. شب قبل از سفر، آقای الف دیرتر از همیشه به خانه می آید و خانم از او سئوال می کند که چرا تا این وقت شب کار میکرده. به این گفتگو توجه کنید.

خانم- امشب دیگه سنگ تمام گذاشتی. بجای اینکه بیایی و چمدانت را ببندی و زودتر بخوابیم از هر شب هم دیرتر آمدی.

آقا- داشتم بازی می کردم!!!

خانم- چرا با نیش زبان حرف میزنی.

آقا- برای اینکه تو فکر نکرده حرف می زنی. یک هفته در دفتر نخواهم بود، باید تمام کارها را ردیف کنم. مسئولیت ها را واگذار کنم، که خیالم کمی راحت باشد.

خانم- بابا تو خیال می کنی فقط تو کار می کنی. فرهاد که جراح مغز و اعصاب و مسئولیت هایش سنگین تر از توست، از ساعت 4 بعد از ظهر آمده خانه که به ثریا کمک کند که چمدانها را ببندد.

آقا- هزار بار بتو گفتم منو با دیگران مقایسه نکن.

خانم- آره آخه تو تافته جدا بافته ای (اطاق را با تلخی ترک می کند).

چند دقیقه بعد پسر 8 ساله ی خانواده به سراغ مادر می آید و می گوید، تمام اسبابهای او در کوله پشتی جا نمی گیرد و پدر می گوید که او فقط می تواند یک کوله پشتی در هواپیما داشته باشد. مادر عصبانی به سراغ شوهر می آید.

خانم - آقای رهبر ممکن است نظرتان را عوض کنید و اجازه بدهید فرزاد یک کیف پلاستیک دستی هم بیاورد و لوازم ضروری اش را در آن بگذارد. آقا- شما به کار من و پسرم دخالت نکن.

خانم- مثل اینکه پسر من هم هست. (صداها کمی بلند می شود)

فرزاد ناراحت می گوید: نگران نباشید من سعی می کنم چند وسیله را در کوله پشتی فرنار (خواهر) جای بدهم. خواهش می کنم دعوا نکنید.

آقا- صد بار گفتم جلوی بچه ها صدایت را بلند نکن.

خانم - تو چطور، صدای تو گوش خراش نیست و فقط صدای من آزار دهنده است.

آقا- اگر تو پا روی دُم من نگذاری، من با تو هیچ درگیری ندارم.

خانم - بله من اگر خفه بشم و به هیچ کار تو اعتراض نکنم، صدای شما در نمی آید.

آقا- با لبخند و طنز می گوید: اگر لالایی بلدی چرا خوابت نمی برد.

خانم- میدونی از خواب و سکوت و تحمل خودخواهی های تو خسته شدم. و دیگه خیال ندارم که لال مونی بگیرم.

آقا- خوب زبان درازی هم بهائی داره که باید بپردازی.

خانم- منو تهدید می کنی؟

آقا- نه نه اصلا،ً بتو هشدار می دهم که از نق نق تو خسته شدم.

خانم- خسته شدی فکری برای این زندگی بکن.

آقا- چرا تو فکری نمی کنی؟

خانم- با گریه می گوید: اگه بخاطر بچه ها نبود، یک روز دیگر با تو زندگی نمی کردم.

آقا- این حرفت را بیاد داشته باش.

سکوت خانه را فرا می گیرد. خانم به اطاق فرزاد و فرناز می رود و می بیند آنها نگران روی تخت نشسته اند. فرزاد می گوید: مامان چرا با بابا دعوا می کنی؟ حالا اگر فردا بابا نیاید مسافرت، ما چکار می کنیم؟

خانم می گوید نه شما بخوابید فردا همه چیز درست می شود.

فرناز پنج ساله می گوید مامان شما و بابا باز قهر شدید؟!!!

مادر می گوید: نه نه همه چیز درست می شود. حالا بخوابید.

فرزاد می گوید ما بریم بابا را بوس کنیم و شب بخیر بگوئیم.

چند دقیقه ای بیشتر نگذشته، که بچه ها هر دو به آشپزخانه می آیند و با گریه می گویند، مامان دیدی گفتم، بابا میگه فردا با ما نمی آید.

این یکی از هزاران نمونه ی یک رابطه معیوب است. رابطه ای که یک برنامه تفریحی با هزینه ی سنگین بر سر یک شیوه ی نادرست ارتباط و گفتمانی در ظاهر و در واقع و باطن بر اثر یک غفلت در فهمیدن حال طرف مقابل، به یک تراژدی تبدیل شد. نبرد قدرت، مقایسه، انعطاف ناپذیری، بی خبری از دنیای یکدیگر، سوء استفاده از لحظات و موقعیت های حساس، تنبیه و انتقام جویی از یکدیگر، همه و همه دست به دست هم دادند و فرصتی طلایی برای روزهایی خوش از کف رفت.

حالا به یک نمونه ی سالم ارتباط و رابطه توجه کنید.

امیر ساعت 8:30 شب به خانه می آید و نازنین لباس پوشیده و آماه رفتن است. سلامی گرم رد وبدل می شود و ا میر اجازه می خواهد که حمام کوتاهی بگیرد و سرحال عازم شوند. امشب سالگرد ازدواج آنهاست و قرار است برای شام بیرون بروند. حمام امیر کمی طولانی تر می شود. نازنین به پشت در حمام می رود و صدایی می شنود که امیر با یکی از همکاران خود مشغول گفتگوست. چند کلمه ای که می شنود کمی پر تنش است و حکایت از اشکالی می کند که برای یک مشتری پیش آمده. امیر فروشنده ی سنگ و کاشی است.

نازنین پائین می آید، تلویزیون را روشن می کند و خود را مشغول نشان می دهد.

او که هنر این را دارد که شکارچی لحظات عاطفی همسرش باشد، با نگاه امیر و حرکات صورت و بدن او خوب آشناست. وقتی امیر لباس پوشیده پائین می آید، ساعت تقریباً 9:30 شب است. نازنین حدس میزند که امیر رستورانی را رزرو کرده که دیر یا زود رفتن مسئله ای نیست. اما متوجه چهره گرفته امیر نیز هست.

امیر کمی دور خودش می چرخد و می گوید: عزیزم بریم.

هر دو با هم از در بیرون می روند و ماشین حرکت میکند. گفتگوی آن دو را با هم دنبال می کنیم.

امیر- خوب عزیزم کجا بریم.

نازنین- جای بخصوصی را در نظر نگرفته ای؟

امیر- عزیزم امروز آنقدر گرفتار بودم که فرصت نشد جائی رزرو کنم.

نازنین- جا مهم نیست من هر جا با تو باشم بهشت است.

امیر- واقعاً متأسفم که اینروزها گرفتاری امانم نمی دهد که به امور مهم زندگی توجه بیشتری کنم.

نازنین- دستهای امیر را در دست می گیرد و می پرسد، من کمکی میتونم بکنم؟

امیر- چیز مهمی نیست، درست میشه.

نازنین- امیر جان من شریک شادی و غم تو هر دو هستم. یادت نره.

امیر- میدونم ولی بعضی مسائل بی خود ترا ناراحت می کنه.

نازنین- ناراحتی واقعی اینه که ما از دنیای هم دور بشیم.

اتومبیل جلوی یک رستوان می ایستد، هر دو به رستوران وارد می شوند و گارسن خسته چهره ای جلوی آنها قرار می گیرد و می گوید، متأسفم آشپزخانه تعطیل است می توانید در بار به نشینید و فقط «Snak» و مشروب سفارش بدهید.

امیر خسته و متأثر می گوید نازنین چکار کنیم؟ نازنین جواب می دهد من یک فکر خوب دارم هر دو از رستوران بیرون می آیند. نازنین بسمت درب راننده می رود و می گوید من ترا به بهترین رستوان شهر می برم.

اتومبیل به سمت خانه می آید. در پیزا فروشی محله توقفی می کند، یک پیزا خریده می شود و اتومبیل به خانه میرسد. نازنین دو لیوان، یک بطری شراب و پیزا و شمع را روی میز می گذارد و می گوید: تیپ من یادت نره.

آنشب با صفا و آرامش صبح می شود. امیر صبح زردتر خانه را ترک کرده و نازنین وقتی از خواب بیدار می شود و به آشپزخانه می آید روی قوطی پیتزا این یادداشت را می بیند.

به نازنین همسر و رفیق خوبم که تمام دلشوره های مرا با ظرافت به آرامش بَدل می کند. امیدوارم برای پنجاهمین سالگر دازدواجمان شامی «نرم تر» از پیزای دیشب سفارش بدهی، هنوز صدای خش خش جویدن دیشب در گوش من است.

با عشق.

نازنین زیر این یادداشت نوشت

پیزای دیشب خیلی خشک نبود ولی قربان جان زحمت کش و خسته تو که اینقدر بی تحمل شدی احتیاج به استراحت داری عزیز دل.

دوستت دارم.

تا عصر که امیر به خانه باز گردد، این جعبه پیزا قاب شده به دیوار آویخته بود. و آن یکی از زیباترین هدیه های سالروز ازدواج است که تا کنون به آن بر خورد کردم.

با این دو نمونه از ارتباط و رابطه، رشته مقالاتی را باز می گشایم که ضمناً خلاصه و چکیده ی کلاسی بود که در مقدمه ذکرش رفت.

و به جزئیات یک رابطه و عناصر سازنده و عناصر تخریب کننده ی یک رابطه خواهیم پرداخت.

رابطه موجودی زنده است که یا رشد می کند و یا می میرد.

برای رشد آن باید با اصول باغبانی عاطفه، آشنا بود. باید با رموز ظریف، شکارچی لحظات حساس بودن آشنا بود . باید دانست که انسانها با تفاوت های فردی و ویژگیهای انحصاری در کنار هم قرار می گیرند ولی همه در جستجوی خوشبخت شدن هستند.

همه مایلند در کنار انسان دیگر، خوشحالتر از تنها بودن باشند. و این خواسته ی عمومی، اصولی نیز دارد که می شود فرا گرفت و بکار بست. رابطه سرچشمه ی دردها و درمان هاست.

گاه انسان بسیار درد کشیده و آزرده از رخ دادهای دوران کودکی، وقتی در رابطه ای سلامت و مهربان و امن قرار می گیرد، زخم های کهنه اش نیز التیام می یابد و بر عکس انسان سالمی در رابطه بیمار، به بیماری دردمند تبدیل می شود. پس رابطه چه بین زن و مرد چه بین دوستان و اقوام و نزدیکان عنصر مهمی در خوشبختی انسان هاست.

رابطه را باید جدی گرفت و با اصول به سازی آشنا شد.

تا ماه آینده خدا نگهدار.