نقدی‭ ‬بر‭ ‬شیوه‭ ‬های‭ ‬همرنگی‭ ‬از‭ ‬زبان‭ ‬یک‭ ‬آشنای‭ ‬دیروز‬

مقدمه: حدود سی سال و اندی است که از مهاجرت ایرانیان انقلاب زده می گذرد. روزهای پا در هوائی، حاشیه نشینی فرهنگی و سختی های دوباره ریشه کردن، نسبتاً سپری شده است.
تلاش‭ ‬و‭ ‬کار‭ ‬و‭ ‬امید‭ ‬و‭ ‬آگاهی‭ ‬در‭ ‬کنار‭ ‬توشه‭ ‬های‭ ‬علمی‭ ‬و‭ ‬مالی،‭ ‬ایرانیان‭ ‬را‭ ‬در‭ ‬ردیف‭ ‬موفق‭ ‬ترین‭ ‬و‭ ‬خوشنام‭ ‬ترین‭ ‬قوم‭ ‬از‭ ‬مهاجرین‭ ‬آمریکا،‭ ‬قرار‭ ‬داده‭ ‬است‭.‬ شاید نیروهای اصیل فرهنگ مادری و بخصوص ارزشهای اخلاقی، سهم مهمی در راه کسب جایگاه اجتماعی ما داشته است.
شاید‭ ‬بسیاری‭ ‬از‭ ‬ما‭ ‬هنوز‭ ‬نجوای‭ ‬پدری‭ ‬را‭ ‬بیاد‭ ‬داریم‭ ‬که‭ ‬هنگام‭ ‬ترک‭ ‬ایران‭ ‬با‭ ‬صدایی‭ ‬لرزان‭ ‬و‭ ‬شکسته‭ ‬در‭ ‬گوشمان‭ ‬گفت‭:‬
«عزیزم به سرزمین فرصت ها میروی، فراموش نکن که ایرانی بمانی. آنچه خوبی در آنجاست با خوبی هایی که از اینجا می بری پیوند بزن و بگذار میوه ی شیرین هر دو سرزمین را به چینی.»
بهر‭ ‬حال‭ ‬هر‭ ‬چه‭ ‬هست‭ ‬و‭ ‬هر‭ ‬چه‭ ‬بوده،‭ ‬فرهنگ‭ ‬مهاجرت‭ ‬نیز‭ ‬مثل‭ ‬تمام‭ ‬جنبه‭ ‬های‭ ‬دیگر‭ ‬زندگی،‭ ‬نیاز‭ ‬به‭ ‬بازبینی‭ ‬دارد‭. ‬گاهی‭ ‬مستأجرین‭ ‬یک‭ ‬فرهنگ‭ ‬چنان‭ ‬با‭ ‬روزمره‭ ‬گی‭ ‬و‭ ‬شیوه‭ ‬ی‭ ‬زیست‭ ‬روزانه‭ ‬خود‭ ‬عادت‭ ‬می‭ ‬کنند،‭ ‬که‭ ‬قدرت‭ ‬بازبینی‭ ‬دقیق‭ ‬در‭ ‬برابر‭ ‬عادات‭ ‬تکراری‭ ‬رنگ‭ ‬می‭ ‬بازد‭. ‬ در اینجاست که «برون فرهنگی» ها، بهترها و کج روی هایمان را می بینند. بخصوص اگر از بلوغ و پختگی بهره مند باشند و در زرق و برق دنیای مادی، اصالت های معنوی خود را چوب حراج نزده باشند.
‮«‬گلین‭ ‬آغا‮»‬‭ ‬یکی‭ ‬از‭ ‬این‭ ‬انسان‭ ‬های‭ ‬اصیل‭ ‬است‭ ‬که‭ ‬برای‭ ‬عروسی‭ ‬نوه‭ ‬اش‭ ‬به‭ ‬آمریکا‭ ‬آمده‭ ‬و‭ ‬نگارنده‭ ‬او‭ ‬را‭ ‬در‭ ‬جشن‭ ‬نامزدی،‭ ‬پس‭ ‬از‭ ‬سالها‭ ‬دوری،‭ ‬دوباره‭ ‬می‭ ‬دیدم‭ ‬و‭ ‬بوی‭ ‬زنان‭ ‬استوار‭ ‬و‭ ‬روشن‭ ‬ضمیر‭ ‬و‭ ‬اساسی‭ ‬و‭ ‬اصولی‭ ‬را‭ ‬از‭ ‬تن‭ ‬مهربانش‭ ‬احساس‭ ‬کردم‭. ‬آنچه‭ ‬می‭ ‬خوانید‭ ‬قصه‭ ‬ی‭ ‬این‭ ‬دیدار‭ ‬است‭.‬

جثه ی ظریف «گلین آغا» را همیشه در هیبتی متفاوت دیده بودم. معمولاً یک پیراهن دورچین کُدری یا چیت گل دار، با دو جیب نسبتاً بزرگ در جلو و یقه ی باریک انگلیسی که دو طرف آنرا چند دکمه قابلمه ای رویهم می آورد، به تن داشت.
در‭ ‬فصل‭ ‬های‭ ‬نیمه‭ ‬سرد،‭ ‬یک‭ ‬ژاکت‭ ‬دست‭ ‬بافت‭ ‬نازک‭ ‬و‭ ‬در‭ ‬فصل‭ ‬های‭ ‬خیلی‭ ‬سرد،‭ ‬یک‭ ‬جلیقه‮ ‬ی‭ ‬پوست‭ ‬که‭ ‬ظاهراً‭ ‬وارونه‭ ‬می‭ ‬نمود،‭ ‬بر‭ ‬تن‭ ‬می‭ ‬کرد‭. ‬یک‭ ‬حلقه‭ ‬ی‭ ‬طلای‭ ‬نازک‭ ‬و‭ ‬باریک‭ ‬که‭ ‬یادگار‭ ‬‮«‬علی‭ ‬قلی‭ ‬خان‮»‬‭ ‬شوهر‭ ‬مرحوم‭ ‬او‭ ‬بود‭ ‬و‭ ‬سه‭ ‬لنگه‭ ‬النگوی‭ ‬طلا،‭ ‬و‭ ‬گوشواره‭ ‬ی‭ ‬عقیقی‭ ‬که‭ ‬همیشه‭ ‬در‭ ‬گوش‭ ‬داشت،‭ ‬به‭ ‬قیافه‭ ‬و‭ ‬فرم‭ ‬او‭ ‬ثبات‭ ‬می‭ ‬بخشید‭.‬
آنشب «گلین آغا» را فقط از چشم های ریز و آبی او که خیلی خسته می نمود شناختم. در سالن روی یک صندلی بزرگ نشسته بود. جسم ظریفش در یک کت بسیار گشاد و بزرگتر از اندازه ی او گم شده بود. کت پولک دوزی بود و روی شانه هایش هم یراق پهنی داشت. دامن، به سختی ساق پاهای نازک و ظریفش را می پوشاند. برای اولین بار او را در جوراب نایلون و کفش پاشنه دار می دیدم. همیشه او را در کفش مخصوصی که بقول خودش از یک «اُرسی دوز» در تبریز می خرید دیده بودم.
مدتی‭ ‬طول‭ ‬کشید‭ ‬تا‭ ‬من‭ ‬را‭ ‬شناخت‭. ‬قیافه‭ ‬ی‭ ‬من‭ ‬تغییر‭ ‬زیادی‭ ‬نکرده،‭ ‬ولی‭ ‬بقول‭ ‬خودش‭ ‬از‭ ‬‮«‬بس‭ ‬امشب‭ ‬آدم‭ ‬دیدم،‭ ‬گیج‭ ‬شدم‮»‬‭. ‬در‭ ‬آغوشم‭ ‬گرفت،‭ ‬ولی‭ ‬بر‭ ‬خلاف‭ ‬آرزویم،‭ ‬بجای‭ ‬بوی‭ ‬آشنای‭ ‬تن‭ ‬او‭ ‬که‭ ‬خیلی‭ ‬آشنا‭ ‬بود‭ ‬و‭ ‬همیشه‭ ‬بوی‭ ‬صابون‭ ‬لوکس‭ ‬می‭ ‬داد،‭ ‬بوی‭ ‬عطر‭ ‬تندی،‭ ‬آغوش‭ ‬آشنا‭ ‬را‭ ‬غریبه‭ ‬می‭ ‬کرد‭.‬ دختر جوانی صندلی کنار گلین آغا را خالی کرد و بمن تعارف کرد که بنشینم. خیلی خوشحال شدم. هنوز روی صندلی جا نیافتاده بودم که دیدم گلین آغا زیر صندلی من دنبال چیزی میگردد. کمک کردم و کیف سیاه شانلی را از زیر میز بیرون کشیدم. با خنده گفتم گلین آغا کیف مال کیه؟ گفت مال من. گفتم وای، چه کیف قشنگی. با طنز همیشگی گفت کجاش قشنگه؟ مثل کیف بنداندازها میمونه. با صدای بلند خندیدم و گفتم اگه دوست نداری چرا دست گرفتی؟ گفت نوه ام، این را برای من خریده وکیف نازنین خودم را انداختند دور. پرسیدم چرا؟ مگر کیف شما چطوری بود. گفت خودم دوخته بودم. از جنس سوزنی بود و خیلی سبک بود و خیلی جادار، همه چیز توش جا می گرفت. آهی از ته دل کشیدم. جابجایی کیف پارچه ای سبک و نرم گلین آغا با کیف چرمی شانل و حروف فلزی روی آن... چه‭ ‬چیز‭ ‬ها‭ ‬که‭ ‬جابجا‭ ‬نشده؟‭ ‬و‭ ‬چه‭ ‬دوست‭ ‬نداشتن‭ ‬هایی‭ ‬که‭ ‬بحساب‭ ‬نیامد‭. ‬
شب به سرعت می گذشت، آدم های رنگ و وارنگ به جمع اضافه میشدند، ولی نمی دانم چرا دلم نمی خواست از کنار گلین آغا تکان بخورم. مثل اینکه این نقطه ی سالن، آشناترین مرکز بی ریایی و صفا و خودمانی ترین ارتباط فرح بخش بود. می خواستم سر حرف را با گلین آغا باز کنم، ولی نگاه های بی هدف و جابجایی های ناموزن او که حکایت از نابسامانی جانش در این جلد غیرخودی می کرد، فرصت مناسب را در اختیارم نمی گذاشت. بالاخره‭ ‬آهی‭ ‬نستباً‭ ‬بلند،‭ ‬بمن‭ ‬فرصت‭ ‬داد‭ ‬که‭ ‬فوراً‭ ‬بپرسم‭ ‬گلین‭ ‬آغا‭ ‬خسته‭ ‬شدید؟‭ ‬و‭ ‬او‭ ‬به‭ ‬سرعت‭ ‬برق‭ ‬پاسخ‭ ‬داد‭: ‬بله‭.‬ گفتم دوست دارید بریم طبقه ی بالا و کمی استراحت کنید تا عروس و داماد که آمدند، دوباره بیائیم پائین. مثل فنر از جای برخاست و کیف کذایی را هم در دست گرفت و بطرف پلها روانه شدیم. پاهایش را بجای قدم برداشتن بروی زمین سُر میداد و می کشید. گویی اداره کفش های کمی پاشندار را نیاموخته است.
روی‭ ‬پله‭ ‬پنجم‭ ‬که‭ ‬رسیدیم،‭ ‬کفشها‭ ‬را‭ ‬از‭ ‬پای‭ ‬در‭ ‬آورد‭ ‬و‭ ‬زیر‭ ‬لب‭ ‬گفت‭ ‬‮«‬گور‭ ‬پدر‭ ‬هر‭ ‬که‭ ‬کفش‭ ‬پاشنه‭ ‬بلند‭ ‬را‭ ‬مُد‭ ‬کرد‮»‬‭. ‬هر‭ ‬دو‭ ‬خندیدیم‭. ‬به‭ ‬شوخی‭ ‬گفتم‭ ‬گلین‭ ‬آغا‭ ‬پس‭ ‬پاشنه‭ ‬های‭ ‬منو‭ ‬چی‭ ‬می‭ ‬گید؟‭ ‬بی‭ ‬پروا‭ ‬گفت‭ ‬تو‭ ‬هم‭ ‬یک‭ ‬خُل‭ ‬مثل‭ ‬بقیه‭. ‬حرف‭ ‬ظاهرا‭ ‬تلخِ‭ ‬او‭ ‬شیرین‭ ‬ترین‭ ‬کلامی‭ ‬بود‭ ‬که‭ ‬بجانم‭ ‬نشست‭.‬ به اطاق دختر جوان خانه رفتیم، آنقدر شلوغ بود که گلین آغا عقب عقب آمد بیرون. درِ اطاق های دیگر بسته بود. در راهروی بالا که نسبتاً پهن بود و پنجره بزرگی داشت، هنوز ته مانده نور غروب باقی بود که بدون دعوت به جشن گلهای قالی آمده بود و آرامتر و خلوت تر از همه جا بنظر می رسید. گلین آغا خودش را روی قالی ول کرد و پاهایش را دراز کرده به سمت قوزک پا خم شد تا کمی مالش بدهد. حتماً ناراحتی کفش را در آن قسمت پا احساس می کرد. کیف شانل را از دستش گرفتم و گفتم گلین آغا تو کیف چه خبر است که از خودت جدا نمی کنی؟ با طنزی متقابل گفت سر بریده دارم. گفتم سر کی؟ گفت سر هر کس که حسرت کش آمریکاست.
گفتم‭ ‬گلین‭ ‬آغا‭ ‬مگه‭ ‬آمریکا‭ ‬را‭ ‬دوست‭ ‬نداری؟‭ ‬با‭ ‬سرعت‭ ‬گفت‭ ‬اصلاً‭. ‬پرسیدم‭ ‬مگر‭ ‬میشه‭ ‬که‭ ‬آمریکا‭ ‬را‭ ‬دوست‭ ‬نداشته‭ ‬باشی؟‭ ‬گفت‭ ‬حالا‭ ‬که‭ ‬شده‭. ‬گفتم‭ ‬گلین‭ ‬آغا‭ ‬همه‭ ‬بچه‭ ‬ها‭ ‬اینجا‭ ‬هستند،‭ ‬همه‭ ‬نوه‭ ‬ها،‭ ‬آب‭ ‬و‭ ‬هوای‭ ‬کالیفرنیا‭ ‬هم‭ ‬که‭ ‬خیلی‭ ‬خوبست‭. ‬عروسی‭ ‬نوه‭ ‬هم‭ ‬که‭ ‬خیلی‭ ‬شیرین‭ ‬باید‭ ‬باشه‭.‬ سری تکان داد و گفت باید شیرین باشد،ولی نیست. سکوت من نشانه ای از کنجکاوی من بود و نوعی سیاست که در آمریکا یاد گرفته ایم که سئولات خصوصی را مستقیم از کسی نپرسیم، تا بحساب فضولی ما گذاشته نشود. گلین آغا با شوخی گفت «سکته کردی»؟ هر دو زدیم زیر خنده و فهمیدم از گلین آغا می شود سئوال خصوصی هم کرد. پرسیدم چرا عروسی و روزهای شادی، شیرین نیست؟ سری تکان داد و گفت نگو و نپرس و با لحنی مهربان و مادرانه گفت دوراز جان همه شون، عروسی خونه، کم از عزا خونه نداره. هر شب سر هر چیز کوچکی مادر و دختر فریاد می زنند. عروس و داماد پای تلفن جد و آباد هم دیگر را یکی می کنند و پدر بخت برگشته فقط گاهی می گوید صبر کنید همه چیز درست می شود و خود این جمله آغاز جنگ دیگری می شود که چون به انگلیسی فریاد می زنند و فرنگی بلغور می کنند من نمی فهمم که فحش است یا طلبکاری و دستور، فقط می دانم قربون صدقه همدیگر نمی روند.
شکر‭ ‬خدا‭ ‬هر‭ ‬کس‭ ‬هم‭ ‬یک‭ ‬پاکش‭ ‬داره‭ ‬که‭ ‬فوراً‭ ‬روشن‭ ‬می‭ ‬کنه‭ ‬و‭ ‬میزنه‭ ‬به‭ ‬چاک‭.‬
پرسیدم پاکش چیه؟ گلین آغا گفت همین ماشین زهر ماری که همه را هار کرده. دیدم گلین آغا دلش خیلی پُر است. گفتم، خوب همه چیز در آمریکا فرق داره و برای هر کاری از جمله عروسی باید برنامه ریزی کرد و این برنامه ریزی ها همه را خسته می کنه. ما از یکطرف ایرانی هستیم و آداب و رسوم خودمان را داریم و از طرفی در آمریکا زندگی می کنیم و بچه هایمان بیشتر آمریکایی هستند و رسم و رسوم اینجا را دوست دارند. با سرعت حرف منو برید و گفت، بچه ها غلط می کنند که آمریکایی هستند. امیر علی اگر دماغش را نبریده بود، عکس برگدان علی قلی خان مرحوم بود. مگه اگر دماغتو کوچیک کردی و نوکش را بُردی بالا و شلوارت را آوردی تا زیر نافِ ت، شُدی «آقا زِن هاور».
متوجه‭ ‬حرفش‭ ‬نشدم‭ ‬و‭ ‬پرسیدم‭ ‬‮«‬آقازن‭ ‬هاور‮»‬‭ ‬یعنی‭ ‬چه؟‭ ‬گفت‭ ‬همان‭ ‬ريیس‭ ‬جمهور‭ ‬آمریکا‭ ‬که‭ ‬آمده‭ ‬بود‭ ‬ایران‭ ‬و‭ ‬ما‭ ‬رفته‭ ‬بودیم‭ ‬کنار‭ ‬جاده‭ ‬مخصوص‭ ‬که‭ ‬او‭ ‬و‭ ‬خدا‭ ‬بیامرز‭ ‬شاه‭ ‬را‭ ‬ببینیم‭. ‬متوجه‭ ‬شدم‭ ‬که‭ ‬منظور‭ ‬گلین‭ ‬آغا‭ ‬‮«‬ایزنهاور‮»‬‭ ‬رئیس‭ ‬جمهور‭ ‬سابق‭ ‬آمریکاست‭. ‬پرسیدم‭ ‬گلین‭ ‬آغا‭ ‬شما‭ ‬شاه‭ ‬را‭ ‬دوست‭ ‬داشتی؟‭ ‬گفت‭ ‬خیلی،‭ ‬جوان‭ ‬دل‭ ‬رحم‭ ‬و‭ ‬وطن‭ ‬پرستی‭ ‬بود‭. ‬مادر،‭ ‬هر‭ ‬چه‭ ‬بود‭ ‬آبروی‭ ‬ما‭ ‬را‭ ‬مثل‭ ‬این‭ ‬آخوندها‭ ‬تو‭ ‬دنیا‭ ‬نبرده‭ ‬بود‭ ‬که‭ ‬منِ‭ ‬پیر‭ ‬زن‭ ‬را‭ ‬در‭ ‬فرودگاه‭ ‬چند‭ ‬بار‭ ‬انگشت‭ ‬نگاری‭ ‬کنند‭.‬
من زمان شاه هم به آمریکا آمدم. آنوقت بچه ها دانشجو بودند. در فرودگاه لوس انجلس روی یک کاغذ نوشته بودند که من زبان نمی دانم. رفتند و یک خانم آمریکایی آوردند که مثل ماه فارسی حرف می زد و او منو بُرد رساند به دست بچه هام.
کنجکاوانه‭ ‬پرسیدم‭ ‬شما‭ ‬حکومت‭ ‬فعلی‭ ‬را‭ ‬دوست‭ ‬ندارید؟‭ ‬گفت‭ ‬هیچ‭ ‬کس،‭ ‬جز‭ ‬یک‭ ‬مشت‭ ‬مفت‭ ‬خور‭ ‬و‭ ‬از‭ ‬خدا‭ ‬بی‭ ‬خبر‭ ‬این‭ ‬حکومت‭ ‬را‭ ‬دوست‭ ‬ندارند‭. ‬اسلام‭ ‬را‭ ‬از‭ ‬بین‭ ‬بردند،‭ ‬ایران‭ ‬را‭ ‬نابود‭ ‬کردند‭ ‬و‭ ‬هر‭ ‬چه‭ ‬لات‭ ‬و‭ ‬اوباش‭ ‬دور‭ ‬و‭ ‬بر‭ ‬خودشان‭ ‬بود‭ ‬به‭ ‬کرسی‭ ‬صدارت‭ ‬نشاندند‭.‬ گفتم گلین آغا این حرفها را تو ایران که نمی زنی؟ گفت البته که می زنم، ولی آنها از حرف نمی ترسند، چون تفنگ و پول نفت در دستشان است. حرفهای امثال من ناله در چاه است. دوباره آهی بلند، سکوتی طولانی را سبب شد.
این‭ ‬با‭ ‬ر‭ ‬گلین‭ ‬آغا‭ ‬خود‭ ‬سکوت‭ ‬مرا‭ ‬شکست‭ ‬و‭ ‬گفت،‭ ‬مادر‭ ‬شماها‭ ‬همه‭ ‬آمدید‭ ‬اینجا‭ ‬که‭ ‬درس‭ ‬بخوانید‭ ‬و‭ ‬برگردید،‭ ‬ولی‭ ‬ایران‭ ‬طوری‭ ‬شد‭ ‬که‭ ‬همه‮ ‬ی‭ ‬جوانهای‭ ‬ما‭ ‬آواره‭ ‬شدند،‭ ‬و‭ ‬آنقدر‭ ‬هم‭ ‬اینجا‭ ‬ماندند‭ ‬که‭ ‬اصلاً‭ ‬شکل‭ ‬و‭ ‬هیبت‭ ‬شان‭ ‬نیز‭ ‬عوض‭ ‬شد‭.‬
من که دیگه بچه های خودم را هم نمی شناسم. پرسیدم، گلین آغا عوض شدیم یعنی چه؟ گفت بگذار قصه ای را تعریف کنم که منظورم را بفهمی. تابستان که برای اولین بار خانواده ی داماد می خواستند به دیدن من بیایند. از صبح همه بفکر بزک من بودند. برای من دمپائی نو خریدند، روسری نازنین خودم را انداختند کنار و یک روسری نو خریدند و ده باره سرم کردند و گره زدند تا نوشته انگلیسی روسری معلوم بشه. من نمی خواستم تو ذوق بچه ها بزنم، ولی منو مثل یک عروسک خیمه شب بازی آرا ورا کردند. بالاخره غروب داماد و خانواده اش آمدند. برای آنهمه تدارک و بیا و برو که این بیچاره ها کرده بودند، خانم مادر داماد که رژیم داشت و جز سالاد چیزی نخورد. آقای داماد با یک دستگاه که توی دستش بود، دائم ور می رفت و خواهر داماد را هم که مثل اینکه باقلاده آورده بودند سُّمّ و بُکم نشست تا رفت. پدر تنها کسی بود که دو کلمه با من حرف زد. دلم می خواست به مادر شوهر بگم غذا که سَم نبود ترا بکُشه، هیکلی هم که من دیدم، دائم الرژیم نیست. فکر پزنده را می کردی و چند قاشق کوفت میکردی. آخه اسم شماها آدمه یا خیک باد؟
با این جمله بندیهای گلین آغا قاه قاه خندیدم و او که سر شوق آمده بود گفت مادرِ خدا بیامزرم می گفت وقتی سفره ای جلوی تو پهن می کنند، ترا حرمت کردند باید با میل دست تو سفره ببری، اگه دوست داشتی بیشتر بخور و اگر نه کمتر. خستگی به جان پزنده می مونه وقتی میهمان عور و ادا در میاره و این بداخلاقی ها معنا نداره.
به‭ ‬گلین‭ ‬آغا‭ ‬گفتم‭ ‬دیگه‭ ‬آنشب‭ ‬اول‭ ‬چه‭ ‬اتفاق‭ ‬افتاد؟‭ ‬گلین‭ ‬آغا‭ ‬گفت‭ ‬‮«‬اتفاق‭ ‬بی‭ ‬اتفاقی‮»‬‭! ‬نه‭ ‬در‭ ‬چشم‭ ‬کسی‭ ‬شوقی‭ ‬بود‭ ‬نه‭ ‬در‭ ‬لب‭ ‬کسی‭ ‬خنده‭ ‬ای‭ ‬و‭ ‬نه‭ ‬در‭ ‬کلام‭ ‬کسی‭ ‬مهری‭. ‬کمی‭ ‬راجع‭ ‬به‭ ‬تعداد‭ ‬میهمانهای‭ ‬عروسی‭ ‬حرف‭ ‬زدند‭ ‬و‭ ‬از‭ ‬گل‭ ‬فروشی‭ ‬که‭ ‬دَبه‭ ‬کرده‭ ‬و‭ ‬حلقه‭ ‬که‭ ‬باز‭ ‬هم‭ ‬گشاد‭ ‬است‭ ‬گفتند،‭ ‬من‭ ‬که‭ ‬حوصله‭ ‬ام‭ ‬سر‭ ‬رفته‭ ‬بود،‭ ‬از‭ ‬روی‭ ‬میز‭ ‬بقول‭ ‬خودمان‭ ‬سیب‭ ‬زمینی‭ ‬سرخ‭ ‬شده‭ ‬و‭ ‬یا‭ ‬بقول‭ ‬شماها‭ ‬‮«‬چیپس‮»‬‭ ‬برداشتم‭ ‬که‭ ‬بخورم‭. ‬هنوز‭ ‬سیب‭ ‬زمینی‭ ‬به‭ ‬لب‭ ‬من‭ ‬نرسیده‭ ‬بود‭ ‬که‭ ‬نگاه‭ ‬نگران‭ ‬نوه‭ ‬ام،‭ ‬چنان‭ ‬نگرانم‭ ‬کرد‭ ‬که‭ ‬فکر‭ ‬کردم‭ ‬ماه‭ ‬رمضان‭ ‬است‭ ‬و‭ ‬هنوز‭ ‬وقت‭ ‬افطار‭ ‬نشده‭. ‬جرأت‭ ‬نداشتم‭ ‬چیزی‭ ‬بپرسم‭ ‬که‭ ‬در‭ ‬این‭ ‬فرنگستان‭ ‬عیب‭ ‬نباشد‭. ‬سیب‭ ‬زمینی‭ ‬را‭ ‬در‭ ‬مشتم‭ ‬قایم‭ ‬کردم‭. ‬تا‭ ‬بالاخره‭ ‬خودم‭ ‬را‭ ‬به‭ ‬آشپزخانه‭ ‬رساندم‭ ‬و‭ ‬نوه‭ ‬ام‭ ‬خودش‭ ‬را‭ ‬با‭ ‬عجله‭ ‬بمن‭ ‬رساند‭ ‬و‭ ‬گفت‭ ‬‮«‬مرسی‭ ‬مادر‭ ‬جون‭ ‬که‭ ‬متوجه‭ ‬شدی‮»‬،‭ ‬گفتم‭ ‬متوجه‭ ‬چی؟‭ ‬گفت‭ ‬چیپس‭ ‬را‭ ‬نخوردی‭!! ‬گفتم‭ ‬مگه‭ ‬چیپس‭ ‬چی‭ ‬بود،‭ ‬با‭ ‬خنده‭ ‬گفت‭ ‬مادر‭ ‬جون‭ ‬دندان‭ ‬مصنوعی‭ ‬های‭ ‬شما‭ ‬خیلی‭ ‬صدا‭ ‬میده‭! ‬مثل‭ ‬آهک‭ ‬وا‭ ‬رفتم‭.‬
بعد از چند لحظه گفتم مادر، مادر بزرگی که مایه ی ننگه و از روسری و لباس و دمپایی و دندان مصنوعی اش باید خجالت کشید، چرا به این جشن و سرور دعوت شده؟
نوه‭ ‬ام‭ ‬با‭ ‬حیا‭ ‬و‭ ‬افتادگی‭ ‬گفت‭ ‬آخه‭ ‬مادر‭ ‬جون‭ ‬مامان‭ ‬اِسی‭ ‬خیلی‭ ‬ایراد‭ ‬گیره‭ ‬و‭ ‬ما‭ ‬نمی‭ ‬خواهیم‭ ‬بهانه‭ ‬دستش‭ ‬بدهیم‭. ‬با‭ ‬صدای‭ ‬آهسته‭ ‬گفتم‭ ‬گور‭ ‬پدر‭ ‬مادر‭ ‬اِسی‭ ‬که‭ ‬جز‭ ‬باد‭ ‬و‭ ‬بونه‭ ‬حُسنی‭ ‬در‭ ‬او‭ ‬ندیدیم‭. ‬نوه‭ ‬ام‭ ‬منو‭ ‬بغل‭ ‬کرد‭ ‬و‭ ‬من‭ ‬برای‭ ‬خوشمزگی‭ ‬چیپس‭ ‬را‭ ‬در‭ ‬دهان‭ ‬گذاشتم‭ ‬و‭ ‬با‭ ‬صدایی‭ ‬بلندتر‭ ‬از‭ ‬معمول‭ ‬جویدم‭ ‬و‭ ‬هر‭ ‬دو‭ ‬خندیدیم‭.‬
از آشپزخانه بیرون می آمدم و با خودم فکر می کردم در این زمونه چی چی ها حُسنِ و چه چیزهاعیب شده! چشم‭ ‬هم‭ ‬چشمی،‭ ‬زخم‭ ‬زبان،‭ ‬توقع‭ ‬های‭ ‬بی‭ ‬جا،‭ ‬دل‭ ‬و‭ ‬زبان‭ ‬یکی‭ ‬نبودن،‭ ‬پا‭ ‬از‭ ‬گلیم‭ ‬خود‭ ‬بیرون‭ ‬گذاشتن،‭ ‬بی‭ ‬حرمتی‭ ‬و‭ ‬بدتر‭ ‬از‭ ‬همه‭ ‬فرنگی‭ ‬بازی‮ ‬های‭ ‬بدقواره‭ ‬عیب‭ ‬نیست،‭ ‬ولی‭ ‬کیف‭ ‬دست‭ ‬دوز‭ ‬من‭ ‬عیبه‭! ‬
«گلین آغا» حسابی جوش آورده بود، ولی سخت خسته بنظر می رسید. منهم باید مجلس را ترک می کردم. ولی گلین آغا منو را بفکر واداشته بود. کسی‭ ‬که‭ ‬از‭ ‬دور‭ ‬آمده‭ ‬بود‭ ‬و‭ ‬ما‭ ‬را‭ ‬از‭ ‬نزدیک‭ ‬می‭ ‬شناخت،‭ ‬چه‭ ‬تصویری‭ ‬از‭ ‬ما‭ ‬می‭ ‬کشید‭.‬
بقول حافظ:
‮«‬مکن‭ ‬از‭ ‬خواب‭ ‬بیدارم‭ ‬خدا‭ ‬را
که دارم خلوتی خوش با خیالش»
تا‭ ‬ماه‭ ‬دیگر‭ ‬دلتان‭ ‬خوش‭ ‬و‭ ‬سرتان‭ ‬سبز‭.‬

by cwsblog

Leave a Reply